آه...

آه...
تا به كي چون باد
بي هيچ صداي پا
تنها تر از درخت
با خاطرات زرد
رهسپار كوچه هاي بي كسي باشم؟
مانده ام گنگ و رها
ميان كوچه هاي خاموش
تا به كي بايد
ترجمان ماجراي بي كسي باشم؟

کوچيکه همتون ممد ۲

  
نویسنده : ممد2 ; ساعت ٧:۱۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ فروردین ،۱۳۸٢


گذار

گذار
باد را
بر گرفته ام
به دو انگشت
باغ را
برگرفته ام
به دو پلك
و اندوه جهان را
به حنجره.
تا بار آبگينه خود را
به سلامت بگذرانم
ياري كن!

کوچيکه همتون ممد ۲

  
نویسنده : ممد2 ; ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ فروردین ،۱۳۸٢


سر انجام

سر انجام
سرانجام
روزي رگهايم را به هم گره مي زنم
و از تاريكناي چاه خودم
مي گريزم
دلم را
پيچيده در كفني از الياف ماه
به سياره ي دور دست مي فرستم
و نامم را
از حافظه خاك
پاك مي كنم
و براي شما
كه نگران زندگي هستيد
خانه اي كنار تنهايي ام مي سازم
اگر روزي روزگاري عاشق شديد
راه خانه را پيدا خواهي كرد

کوچيکه همتون ممد ۲

  
نویسنده : ممد2 ; ساعت ٧:۱٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ فروردین ،۱۳۸٢


عمر من

مچاله مي شود عمر من
در سايه زلال فريادت
تو و چشمهاي مبهوتت را
هر روز خميازه مي كشم

کوچيکه همتون ممد ۲

  
نویسنده : ممد2 ; ساعت ٧:۱٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ فروردین ،۱۳۸٢


از تمام دنيا

از تمام دنيا
از نيمه ي زوال خود
تنها يك پنجره به معناي وسعت روشن
روز
مي خواهم
تا
عبور خالي هميشه بي ردپايت را
تا ايستگاه خاطره
دنبال كنم.

کوچيکه همتون ممد ۲

  
نویسنده : ممد2 ; ساعت ٧:۱۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ فروردین ،۱۳۸٢


اندوه

اندوه
شب چه غمگين است
بي تو
بر چشمهايم
فانوسي از انتظار آويخته ام
به نشان آن آفتاب
كه به روز آسمانم هديه خواهي كرد
و با تو
خورشيد خواهم درخشيد
حتي اگر از شب
اندوي به يادگار مانده باشد

کوچيکه همتون ممد ۲

  
نویسنده : ممد2 ; ساعت ٧:۱۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ فروردین ،۱۳۸٢


مسافر

مسافر
با چمداني
سنگين از چراهاي بي خطاب
ذهن بي نشان راه را پرسه مي زد
سفر اما
جستجوي بي پاسخ افسانه ها بود
مسافر
خسته از سراب
در آستانه باران منزل كرد

کوچيکه همتون ممد ۲

  
نویسنده : ممد2 ; ساعت ٧:٠٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ فروردین ،۱۳۸٢


در دوردست

در دوردست
تا دور
دور دست دويدي
آن گاه آسوده در سايه گا ناداني خود پاگرفتي
و ندانستي
آنچه از آن گريختي
در همه حال
اي خفته در فراز اطمينان
از تو به تو نزديك تر است

کوچيکه همتون ممد ۲

  
نویسنده : ممد2 ; ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ فروردین ،۱۳۸٢


رهايي

رهايي
سكوت بر حنجره سنگين است
بانگ بر گوش ها نيز
گويي كه جان را جز مرگ پيام آوري نيست
امشب سكوت را اگر حرمت دهي
يا بانگ را اگر بر سرودي بر آوري
بي نياز پيامت جان خواهم داد
حتي اگر رستاخيزي نباشد براي رهايي

کوچيکه همتون ممد ۲

  
نویسنده : ممد2 ; ساعت ٧:٠٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ فروردین ،۱۳۸٢


 

قيصر قصه هاي مه آلود
ايستاده بر آبها
قصرهاي مغروق خويش را مي نگرد
تا بادها
از جلگه ي شكرزين پس آهسته بگذرند
كه اين سلاسل دژ و پل و بند
شاهكار دشمنند
تخته سنگها به دوش و
بر گرده هاشان تازيانه مي رود
گواهمان اما
همين كلاه فرنگي استوار بر كرانه تاريخ
كه مي آيدش خروش
افسون شكر شكنان پارس آيا
نمك گيرشان نمود؟

کوچيکه همتون ممد ۲

  
نویسنده : ممد2 ; ساعت ٧:٠٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ فروردین ،۱۳۸٢


تو ومن

تو بهفكر آني
كه سيبي نيافتد
من به فكر آن
كه پرنده اي
تو به فكر آني كه ستاره اي نپاشد
من به فكر آنكه آسماني
تو به فكر آني
كه خاكي بي شيار شخم نباشد
من به فكر آن
كه زميني

کوچيکه همتون ممد ۲

  
نویسنده : ممد2 ; ساعت ٧:٠٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ فروردین ،۱۳۸٢


اي كاش

اي كاش جهاني داشتم
كه درختان آن سبز بود
آسمانش آبي
با كبوتراني سفيد
اي كاش خانه اي داشتم
صرف فعل سبز
فعل سرخ
سپيد
اي كاش زندگي سلام چهره ها
مصدري از آفتاب بود
ولي دنيا
دنيا
دنيا
قلمرو سايه هاست
سايه ها

كوچيكه همتون ممد ۲

  
نویسنده : ممد2 ; ساعت ٧:٠٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ فروردین ،۱۳۸٢


گسترش ............

يه زمانی بود که فرد می تونست هر کاری بکونه ولی به مرور زمان اين وضعيت عوض شد و با گسترش جوامع فرديت مرد و جاشو گروه گرفت .
حالا ما هم يه گروه شديم.
مردم ـ ما ـ جوونا {پيروزی}

پس يا علی

کوچيکه همتون ممد ۲

  
نویسنده : ممد2 ; ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ فروردین ،۱۳۸٢


مصدق شهيد ملي

هجاي سكوت در انديشه اش نقش بست و بارها خواست تا ببيند در درون هيچ چه قرار خواهد داشت و خوب مي دانست اگر سر در پاي نهي، گويي پاي بر سر اختر نهي و خوب مي فهميد عظمت كوه از خاموشيست پس آرام آرام به درون خود فرورفت كه رفت؛ و اگرچه در ظاهر ظلماتي بيش نبود اما او مرد ترس و واهمه نبود، پس رفت تا به آنجا كه از زنگار دلش عبور كند و خود را در روشني عاريت حق- كه همان ميهنش بود- غرق كندو بدين وسيله بود كه نام شهيد ملي، مصدق، نقش بست.

گرچه خون وي هرگز جاري نگشت اما او با شيره جانش و با ذات وجودش درختي را آبياري كرد و چنان بنيان بنا نمود كه صنعت نفت ايران پارسي ملي گشته تا نجابت و پاكي سراسر ميهن را فرا گيرد.

او اگرچه مرد سكوت بود اما هرگز نتوانست در برابر تازيان نااهلان ميهني و اجنبيان غير ميهني سر خم كند و همواره با فريادهايش نام ايران و ايراني را زنده نمود و همواره بانگ بر مي آورد كه من : نوكر ملت هستم!

و اما اين ملت پلشت بود كه او را در كام فضاحت تاريخ كشاند و فرزند كبير خود را به نگوني رساند و مصدق- آن مرد شريف - تبعيد شد و پس از مدتي در رخوت و عزلت به خاك ميهن كفن گشت و نامش به وادي فراموشي سپرده گشت.

و امروز نه تنها نسل استفاده كننده از خدماتش، وي را به درستي نمي شناسند كه بلكه گاه گاه شاهد هزاران توهين به تقدس اين بزرگمرد ملي خود هستيم. اما بهتر آن است بيايد روز 29 اسفند را نه فقط به پاس ملي شدن صنعت نفت بلكه به پاس قدمهاي عبور كرده از خاك ميهن را پاس بداريم و بدانيم مصدق شهيدي بود كه هرگز آنچنان كه بايد پاس داشته نشد و اين ميهن ايران است كه اگر چه به نام وي تا ابد افتخار خواهد كرد، اما بايد دانست كه همواره نيز از رويش شرمسار خواهد ماند، بيايد حق به نياورده پدرانمان را ما ادا كنيم، و نه تنها او را ارج نهيم بلكه حرمتش را پاس داشته و راهش را تا ابد، و تا آن زمان كه ايران و ايراني هست، ادامه دهيم. يادش گرامي و راهش پايدار، يا حق.

  
نویسنده : ممد2 ; ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳ فروردین ،۱۳۸٢