× پريشون بود ×

يكي بود يكي نبود

زير گنبد كبود

لخت و عور تنگ غروب سه تا پري نشسه بود.

زار و زار گريه مي كردن پريا

مث ابراي باهار گريه مي كردن پريا.

گيس شون قد كمون رنگ شبق

از كمون بلن ترك

از شبق مشكي ترك.

روبروشون تو افق شهر غلاماي اسير

پشت شون سرد و سيا قلعه افسانه پير.

 

از افق جيرينگ جيرينگ صداي زنجير مي اومد

از عقب از توي برج شبگير مي اومد...

 

« - پريا! گشنه تونه؟

پريا! تشنه تونه؟

پريا! خسته شدين؟

مرغ پر شسه شدين؟

چيه اين هاي هاي تون

گريه تون واي واي تون؟ »

 

پريا هيچي نگفتن، زار و زار گريه ميكردن پريا

مث ابراي باهار گريه مي كردن پريا

***

« - پرياي نازنين

چه تونه زار مي زنين؟

توي اين صحراي دور

توي اين تنگ غروب

نمي گين برف مياد؟

نمي گين بارون مياد

نمي گين گرگه مياد مي خوردتون؟

نمي گين ديبه مياد يه لقمه خام مي كند تون؟

نمي ترسين پريا؟

نمياين به شهر ما؟

 

شهر ما صداش مياد، صداي زنجيراش مياد-

 

پريا!

قد رشيدم ببينين

اسب سفيدم ببينين:

اسب سفيد نقره نل

يال و دمش رنگ عسل،

مركب صرصر تك من!

آهوي آهن رگ من!

 

گردن و ساقش ببينين!

باد دماغش ببينين!

امشب تو شهر چراغونه

خونه ديبا داغونه

مردم ده مهمون مان

با دامب و دومب به شهر ميان

داريه و دمبك مي زنن

مي رقصن و مي رقصونن

غنچه خندون مي ريزن

نقل بيابون مي ريزن

هاي مي كشن

هوي مي كشن:

« - شهر جاي ما شد!

عيد مردماس، ديب گله داره

دنيا مال ماس، ديب گله داره

سفيدي پادشاس، ديب گله داره

سياهي رو سياس، ديب گله داره » ...

***

پريا!

ديگه تو روز شيكسه

دراي قلعه بسّه

اگه تا زوده بلن شين

سوار اسب من شين

مي رسيم به شهر مردم، ببينين: صداش مياد

جينگ و جينگ ريختن زنجير برده هاش مياد.

آره ! زنجيراي گرون، حلقه به حلقه، لابه لا

مي ريزد ز دست و پا.

پوسيده ن، پاره مي شن

ديبا بيچاره ميشن:

سر به جنگل بذارن، جنگلو خارزار مي بينن

سر به صحرا بذارن، كوير و نمك زار مي بينن

 

عوضش تو شهر ما... [ آخ ! نمي دونين پريا!]

در برجا وا مي شن، برده دارا رسوا مي شن

غلوما آزاد مي شن، ويرونه ها آباد مي شن

هر كي كه غصه داره

غمشو زمين ميذاره.

قالي مي شن حصيرا

آزاد مي شن اسيرا.

اسيرا كينه دارن

داس شونو ور مي ميدارن

سيل مي شن: گرگرگر!

تو قلب شب كه بد گله

آتيش بازي چه خوشگله!

 

آتيش! آتيش! - چه خوبه!

حالام تنگ غروبه

چيزي به شب نمونده

به سوز تب نمونده،

به جستن و واجستن

تو حوض نقره جستن

 

الان غلاما وايسادن كه مشعلا رو وردارن

بزنن به جون شب، ظلمتو داغونش كنن

عمو زنجير بافو پالون بزنن وارد ميدونش كنن

به جائي كه شنگولش كنن

سكه يه پولش كنن:

دست همو بچسبن

دور ياور برقصن

« حمومك مورچه داره، بشين و پاشو » در بيارن

« قفل و صندوقچه داره، بشين و پاشو » در بيارن

 

پريا! بسه ديگه هاي هاي تون

گريه تاون، واي واي تون! » ...

 

پريا هيچي نگفتن، زار و زار گريه مي كردن پريا

مث ابراي باهار گريه مي كردن پريا ...

***

« - پرياي خط خطي، عريون و لخت و پاپتي!

شباي چله كوچيك كه زير كرسي، چيك و چيك

تخمه ميشكستيم و بارون مي اومد صداش تو نودون مي اومد

بي بي جون قصه مي گف حرفاي سر بسه مي گف

قصه سبز پري زرد پري

قصه سنگ صبور، بز روي بون

قصه دختر شاه پريون، -

شما ئين اون پريا!

اومدين دنياي ما

حالا هي حرص مي خورين، جوش مي خورين، غصه خاموش مي خورين

[ كه دنيامون خال خاليه، غصه و رنج خاليه؟

 

دنياي ما قصه نبود

پيغوم سر بسته نبود.

 

دنياي ما عيونه

هر كي مي خواد بدونه:

 

دنياي ما خار داره

بيابوناش مار داره

هر كي باهاش كار داره

دلش خبردار داره!

 

دنياي ما بزرگه

پر از شغال و گرگه!

 

دنياي ما -  هي هي هي !

عقب آتيش - لي لي لي !

آتيش مي خواي بالا ترك

تا كف پات ترك ترك ...

 

دنياي ما همينه

بخواي نخواهي اينه!

 

خوب، پرياي قصه!

مرغاي شيكسه!

آبتون نبود، دونتون نبود، چائي و قليون تون نبود؟

كي بتونه گفت كه بياين دنياي ما، دنياي واويلاي ما

قلعه قصه تونو ول بكنين، كارتونو مشكل بكنين؟ »

 

پريا هيچي نگفتن، زار و زار گريه مي كردن پريا

مث ابراي باهار گريه مي كردن پريا.

***

دس زدم به شونه شون

كه كنم روونه شون -

پريا جيغ زدن، ويغ زدن، جادو بودن دود شدن، بالا رفتن تار شدن

[ پائين اومدن پود شدن، پير شدن گريه شدن، جوون شدن

[ خنده شدن، خان شدن بنده شدن، خروس سر كنده شدن،

[ ميوه شدن هسه شدن، انار سر بسّه شدن، اميد شدن ياس

[ شدن، ستاره نحس شدن ...

 

وقتي ديدن ستاره

يه من اثر نداره:

مي بينم و حاشا مي كنم، بازي رو تماشا مي كنم

هاج و واج و منگ نمي شم، از جادو سنگ نمي شم -

يكيش تنگ شراب شد

يكيش درياي آب شد

يكيش كوه شد و زق زد

تو آسمون تتق زد ...

 

شرابه رو سر كشيدم

پاشنه رو ور كشيدم

زدم به دريا تر شدم، از آن ورش به در شدم

دويدم و دويدم

بالاي كوه رسيدم

اون ور كوه ساز مي زدن، همپاي آواز مي زدن:

 

« - دلنگ دلنگ، شاد شديم

از ستم آزاد شديم

خورشيد خانم آفتاب كرد

كلي برنج تو آب كرد.

خورشيد خانوم! بفرمائين!

از اون بالا بياين پائين

ما ظلمو نفله كرديم

از وقتي خلق پا شد

زندگي مال ما شد.

از شادي سير نمي شيم

ديگه اسير نمي شيم

ها جستيم و واجستيم

تو حوض نقره جستيم

سيب طلا رو چيديم

به خونه مون رسيديم ... »

***

بالا رفتيم دوغ بود

قصه بي بيم دروغ بود،

پائين اومديم ماست بود

قصه ما راست بود:

 

قصه ما به سر رسيد

غلاغه به خونه ش نرسيد،

هاچين و واچين

زنجيرو ورچين!

*****

  
نویسنده : ممد2 ; ساعت ۳:۳٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ اردیبهشت ،۱۳۸۳

تغيير عنصري انكار ناپذير در زندگي بشر!!!

تغيير!!!
تغيير عنصري انكار ناپذير در زندگي بشر!!!
ابهام!!!
ابهام عنصري پايدار در زندگي بشر!!!
ترس!!!
ترس عنصري ...
عشق...
دوستي...
انصاف...
فداكاري...
عدل...
مردانگي...
راستي...
درستي...
... ... ...
واژگاني كه اندك افرادي معناي دقيق آن را دريافته اند.
اي تو...
بله تو كه ادعاي انصاف و دوستي را به عرش اعلا رساندي ، آيا بويي از اين واژگان خام برده اي؟
تو كه دم از مردانگي و راستي زده اي ،آيا معناي دقيق الفاظ به كار برده را مي داني؟
مي دانم حتي رنگش را نديده اي چه برسد به لمسش!
مي دانم!!!
حق را به تو مي دهم كه در اين درگاه تاريك هستي رنگي را به جز سياهي نديدي!!!
بگذريم...
به قول استاد مطهري : بگذريم تا شكستمان حتمي شود.(اسم كتاب،صفحه و خطشم فكر مي كنم بهتر از من بدوني).
چند وقتي هست كه ديگه اون آدم سابق نيستم!
چند وقتي هست كه خودمو گم كردم!
چند وقتي هست كه به دنبال اوني هستم كه بود!
يه چند وقتي هست خيلي ها بهم ميگن ديگه نمي فهميمت!
چند وقتي هست خيلي ها رو از خودم رنجوندم!
چند وقتي هست خيلي ها رو دليت و ايگنور كردم!
چند وقتي هست كه محمد نيستم!
انگار يكي ديگم!
انگار دوباره از يه جاي ديگه از يه چيز ديگه از ... متولد شدم!
يه چند وقتي هست ...
قبلنا هر كي مي گفت خفه شو مي گفتم براي چي؟اگر من خفه شم كي حرف بزنه؟اگر من خفه شم چي درست ميشه؟
ولي الان هر كي بگه ! مي گم بابات با هفت پشتت خفه شن مرديكه ي ...
يه چند وقتي هست از كوره در ميرم!
مثل آجري كه داره مي پزه!
راستي تا حالا كوره ي آجر پزي ديدي؟آره كوره ي آجر پزي ...اونايي كه مشهدي يا جنوبي هستن خوب مي دونن چي ميگم ... مشهديها برن جنوب شهر (طلاب) اونجا پر كوره ي آجر پزيه!
اهوازيا هم برن قبل پليس راه اهواز سمت چپ نگاه كنن(يونس آباد)پر كوره هست!
هم آدم پزيش هم آجر پزيش!
بازم بگذريم...(شكستي ديگر)
امشب و يا بهتر بگم امروز كه ديگه يه چند ساعتي از شب گذشته و صبح شده بد جوري دلم گرفته ...
دوست دارم برم تو يه جنگل سر سبز تو شمال كشور(شمالي ها خوب مي دونن كجا برن،آره همون رامين آباد خودمون)تا مي تونم داد بزنم !!!
داد بزنم ...
هر چي مي خوام اون چيزي كه مجبورم كرده اينطوري بنويسم و يا بهتر بگم حرف بزنم رو بگم نمي دونم چرا نمي تونم!
اين چند وقته نمي دونم چرا اينقدر تهديد ميشم!
اونم از جنس مخالف!
آره خانمها با ما ور افتادن!
يكي مي گفت با خانوما در نيفت كه چهار چرخت هواست!
ولي كماكان به دنبال چرخ هام هستم!
يكي ميگه هر چي ديدي از چشم خودت ديدي!
يكي ميگه نذار بگم با مردمي كه ازشون دم مي زني چه كارا كه نكردي!
گفتم مردم داغ دلم تازه شد ... آخه مي دونين چيه؟ سايت مردمي رو براي هميشه تعطيل كردم!
سايت مردمي كه يك سال و اندي براش زحمت كشيديم و كلي توش حرف زديم!
حرفايي كه هر جايي نميشد زد...
به هر حال تعطيلش كردم ... حالا چرا و چي شد كه اين تصميم رو گرفتم زياد مهم نيست ...مهم اينجاست كه يك رسانه ي پويا و گوياي ديگه مثل خيلي هاي ديگه خاموش شد و ممكنه روزي يه جاي ديگه يكي يه جور ديگه روشنش كنه!
آها خبر دارين كه روزنامه ي الوقايع الاتفاقيه(خدا كنه درست نوشته باشم) از امروز چاپ شد (البته از ديروز)هنوز نخوندمش ولي اون طوري كه آمارش رو دارم از برو بچه هاي اصلاح طلب براش كار مي كنن. اميدوارم موفق باشن!
نمي دونم چرا هي وضوع عوض ميشه!؟
شايد ديگه خيلي كم اينجا بنويسم ... يعني يه جورايي از اين محيط زده شدم... نه نه اشتباه نكن .نه از اين محيط و نه از اين خونه و نه از بچه هاش ...بلكه از يه سري افراد كه وجودشون در اين مجموعه برام زجره!
افرادي كه مدام با ترفند هاي گوناگون  قصد در تخريب بنيه ي فكريم هستن.
نه از قصد واي شايد بي منظور هم نباشه!؟
تقاص چه چيز را پس مي دهم؟
فقط او مي داند...
بهتر ديدم ديگه تو هيچ بلاگي كامنت نذارم و با هيچ بلاگري آشنا نشم...
بجز همون چند تايي از بچه هاي قديمي كه اگر اونها تا حال نبودن من در حال حاضر اينجا نبودم و حتي ممكنه اصلا وجود خارجي نداشتم.
؛روزي روزگاري در يك سياره ي رنگي از جنس بلور موجودي بود نازنين از جنس بلور و به زيبايي بلور...اونا خيلي متمدن تر و باهوش تر و ....... از انسان هاي سياره ي ما بودن.
روزي اين موجود نازنين تصميم ميگيره بياد به اينجا ...يعني به زمين كه دورا دور خيلي ازش شنيده بود و تو ذهنش جاي حيرت آوري بود.
از حاكم سيارش اجازه ميگيره و به زمين عزيمت ميكنه.
قافل از اينكه وارد دنياي بسيار عجيبي شده.
وقتي از سفينه ي فضاييش پياده ميشه بر عكس اون فكري كه مي كرد و تصوري كه از زمين داشت همه چيز رو سياه سپيد ميبينه.
براش خيلي تعجبي بود كه چرا تو اين سياره همه چيز تشكيل شده از دو رنگ سياه و سپيد!!!
خلاصه تصميم ميگيره كه وارد دنياي ما بشه و بيشتر باهاش آشنا بشه!
هر روز كه مي گذشت سياهي و سپيدي هاي بيشتر رو مي ديد.
به درختان نگاه مي كرد به لانه س پرستو بر طاق ديوار ... به مردم ..به زنها به دختران و به پسران به مرداني كه صبح از خواب بيدار ميشن و براي يه لقمه نون تا شب جون ميكنن.
به اونايي كه تو جردن و فرشته براي بردن شرط بنديشون حاظر ميشن دنده عقب برن تو شكم يه دختر بي نوا كه تازه از دكتر زنان زايمان برگشته و با هزار اميد و آرزو مي خواد بره پيش شوهرش كه اگه برسه پيش هم بشينن و شب رو صبح كنن!
به اون اقايون حجره دار كه براي از دست ندادن يك قرون حاظرن برادرشون رو توي حجرشون حلق آويز كنن!
به اونايي كه براي رسيدن به قدرت سر پسر رهبر حكومت رو زير آب كردن!
به اونايي كه براي دفاع از مردم اطرافشون و بهتر بگم براي دفاع از خانواده شون به دستور يه برادر آزاده به نا كجا آباد تبعيد ميشن!
به اونايي كه براي بالا كشيدن خودشون حاظرن همسايه شون رو به ارزان ترين قيمت معامله كنن...
و .........
آره اون همه ي اينارو ميديد و هر روز به حيرتش افزوده مي شد و هر روز شادي و شورش به ياس و نا اميدي مبدل مي گشت.
آخه اون ديده بود كه يك شبه شانزده روزنامه با يك امضا توقيف شد .
اون ديده بود تو روز روشن مردم رو به تير مي بندن.
اون ديده بود كه چادر ها و كت و شلوار هاي اهدايي رو تو روز روشن با كت و شلوار هاي كمد خونه ي فرماندار عوض مي كنن.
اون مي ديد كه چه ظلمي ميشه!
و به اين نتيجه رسيد كه همه ي اينا باعث و بانيش خود مردم هستن
چون خود مردم هستن كه اين جامعه رو ساختن!
ديگه خسته شده بود.
ميره سوار سفينش بشه تا بره به سياره ي خودش ...سوار ميشه و اوج ميگيره ولي يه لحظه يه چيز عحيب نظرش رو جلب مي كنه ... يه چيز رنگي رو زمين ديده بود.
يه چيزي كه باعث شد چونش بچسبه به زمين.
يه جنس رنگي از اون دور دورا روي زمين ديد.
فرود اومد .
هر چه به زمين نزديك تر مي شد اون چيز رنگش بيشتر به چشم مي خورد
بين اون همه جنس سياه سپيد مگه ميشه يه جسم رمگي پيدا شه؟
با كمال تعجب از سفينش پياده شد.
نزديك شد.
سرش رو بالا گرفت.
ديد رو يه درخت دو سيب رنگي هست كه بين اون همه بي رنگي تو چشم مي زنه.
نزديك تر شد و به دو سيب رنگي كه تو تلالو آفتاب برق ميزد خيره شد.
يك دفعه به خودش اومد و دقت كرد
صدايي اومد
سرو صدا بلند و بلند تر ميشد!
بيشتر دقت كرد
و ديد
دو تا بچه ي معصوم زير همون درخت نشستن و دارن با هم بازي مي كنن.
سرش رو بالا گرفت و دو سيب رنگي رو ديد
و بعد دوباره به دو بچه ي معصوم نگاهي كرد
لبخندي به گوشه ي لبانش نشست و به راه خود ادامه داد.

................................
و چندان كه خش خش سپيد زمستاني ديگر
از فراسوي هفته هاي نزديك
به گوش آمد
و سمور و قمري
آسيمه سر
از لانه و آشيانه خويش
سر كشيدند
با آخرين پروانه ي باغ
از مرگ
من
سخن گفتم.
من مرگ خويشتن را
با فصل ها در ميان نهادم و
با فصلي كه مي گذشت!
من مرگ خويشتن را
با برف ها در ميان نهادم و
با برفي كه مي نشست!
من مرگ خويشتن را با ديواري در ميان نهادم
كه صداي مرا
به جانب خويشتن
باز پس نمي فرستاد.
چرا كه مي بايست
تا مرگ خويشتن را
من
نيز
از خود
نهان كنم.
........................
فكر مي كنم بعد از مدتها اين طولاني ترين نوشته هام بوده
احساس مي كنم كمي سبك شدم
از اونايي كه بهشون توهيني شده و يا دردي رو اين وسط متحمل شدن از ته دل عذر مي خوام و اميدوارم كه بخشيده شوم نه در اين بين بلكه در آن روز ...
سعي مي كنم هموني باشم كه قبلا بودم
ولي ...
بهاران راهتان ...هميشه شاد باشيد
يا حق...كوچيكه همتون ممد2

  
نویسنده : ممد2 ; ساعت ٢:٤۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ فروردین ،۱۳۸۳

¤ To The Youth ¤

you know and everybody knows that life has failed to bring the light of hope to my eyes, draw a smile on my face, and creat joy in my heart. You know and everybody knows that being tortured for you, being imprisoned for you and suffering for your sake has been the only joy I have ever had....it is from your joy that I feel comfort, it is your freedom that brings the light of hope to my sight, it is your comfort that I feel relaxed in my heart....I cannot speak well or write well.....please note the hidden force under my simple lousy words..please understand....please understand! I love you and consider you my only friend; all my life, all the days and nights, every moment of my life is a witness to my love and dedication for you

Your freedom is my doctrine

your success is my affection

your future is my only hope

Dr.Ali Shariati

-------------------

Mamad 2

  
نویسنده : ممد2 ; ساعت ٢:۱٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ فروردین ،۱۳۸۳

گفت / گفتم ...

گفت: یه قصه تعریف کن.

گفتم: چه قصه‌ای؟

گفت: قصه‌ی بادکنک فروش.

گفتم: خوب؟

گفت: همون که روبروی شهربازی بادکنکای رنگی می‌فروخت. همون.

گفتم: آخرش پولدار بشه؟

گفت: نه. اون نه. همون که عاشق یه دختر دست فروش بود. هر روز می‌دیدش. هر روز یه بادکنک سفید بهش می‌داد.

گفتم: بلد نیستم اون داستان رو. بلدم؟

اخم کرد. گفت: بلدی، اذیتم نکن.

همان‌جور که نگاهش می‌کردم داشتم توی ذهنم یک داستان می‌ساختم از بادکنک فروش و دختر دست فروشی که روبروی شهربازی باشند و پولدار هم نشوند.

می‌خواست کمکم کند، گفت: بعد یه روز دختره مریض شد نیومد. پسره، بادکنکای قرمزش تموم شد، نیومد. بادکنکای نارنجیش تموم شد، نیومد. سبزا تموم شد نیومد. زردا تموم شد، بازم نیومد.

گفتم: خوب؟ بعد؟

ذره‌ای فکر کرد: بعد فقط سفیداش مونده بود. بعد دیگه شهربازی داشت می‌بست. بعد یه بادکنک سفید برای دختره نگه داشت. فرداش باز رفت شهربازی. بازم دختره نیومد، یکی دیگه نگه داشت. هرروز که دختره نمی‌اومد یه بادکنک سفید واسش نگه می‌داشت. بعد . . .

داشت خوابش می‌برد. حرف‌هاش نامفهوم شده بود. تا وقتی مطمئن شدم کاملا خوابش برده بالای سرش نشستم. بعد بلند شدم. چراغ را خاموش کردم و به اتاق خودم رفتم.

روی تخت دراز کشیدم. یاد شهر بازی افتادم. آن شب که آسمانش پر از بادکنک‌های سفید بود و هرچه گشتیم بادکنک فروش را پیدا نکردیم. هرچه فکرکردم چهره‌اش یادم نیامد. آخر ما بادکنک فروش‌ها را فقط از بادکنک‌هایشان می شناسیم.

نوشته ی دوست خوبم  شهرهيچکس

--------------------------

يا حق...کوچيکه همتون ممد۲

  
نویسنده : ممد2 ; ساعت ٢:۱٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ فروردین ،۱۳۸۳

¤ به عشق تو زنده بودم /منو کشتی دوباره زنده کردی ... ¤

من همونم كه يه روز
مي خواستم دريا بشم
مي خواستم بزرگترين
درياي دنيا بشم
آروز داشتم برم
تا به دريا برسم
شبو آتيش بزنم
تا به فردا برسم
اولش چشمه بودم
...........................

چشم من به اونجا بود
پشت اون كوه بلند
اما دست سرنوشت
سر راه نشانه رفت
توي چاله افتادم
باز منو زندوني كرد
.................
حالا يه مرداب شدم
يه اسير نيمه جون
......

(از اينکه اين شعر کامل نيست برای اين هست که بعضی از قسمتهاش رو به خاطر ندارم)

--------------------

ياحق...کوچيکه همتون ممد۲

  
نویسنده : ممد2 ; ساعت ۱:۳٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ فروردین ،۱۳۸۳

¤ يه دنيا غم نشسته ¤

سنگ

برای سنگر

آهن

برای شمشير

جوهر

برای عشق ...

----------------

يا حق ...کوچيکه همتون ممد۲

  
نویسنده : ممد2 ; ساعت ٢:۳٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ فروردین ،۱۳۸۳

بدون شرح

جناب آقاي                          نظر به اينكه شما در سال جاري در پست                اقدامات شايان ذكري رو با دست توانمند خويش اجرا نموديد از شما تقدير و تشكر به عمل مي آيد.

اين شركت توفيق هر چه بيشتر شما را در خدمت به جمهوری اسلامی ايران از درگاه ايزد منان مسئلت می نمايد.

-----------------

يا حق ..كوچيكه همتون ممد۲

  
نویسنده : ممد2 ; ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ فروردین ،۱۳۸۳

+ And nothing else matters +

NOTHING ELSE MATTERS

( HETFIELD/ ULRICH )

So close no matter how far

Couldn't be much more from the heart

Forever trusting who we are

And nothing else matters

Never opened myself this way

Life is ours, we live it our way

All this words I don't just say

And nothing else matters

Trust I seek and I find in you

Every day for us something new

Open mind for a different view

And nothing else matters

Never cared for what day

Never cared for what they know

But I know

So close no matter how far

Couldn't be much more from the heart

Forever trusting who we are

And nothing else matters

Never cared for what day

Never cared for what they know

But I know

Never opened myself this way

Life is ours, we live it our way

All this words I don't just say

Trust I seek and I find in you

Every day for us something new

Open mind for a different view

And nothing else matters

Never cared for what they say

Never cared for games they play

Never cared for what they do

Never cared for what they know

And I know

So close no matter how far

Couldn't be much more from the heart

Forever trusting who we are

And nothing else matters

Mamade 2

  
نویسنده : ممد2 ; ساعت ۳:۱٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ فروردین ،۱۳۸۳

× برو بخواب ×

دهانت را ميبويند
مبادا گفته باشي دوستت دارم
دلت را ميپويند
مبادا شعله اي در آن نهان باشد
روزگار غريبيست نازنين
روزگار غريبيست
........
عشق را در پستوي خانه نهان بايد كرد
شوق را در پستوي خانه نهان بايد كرد
روزگار غريبيست نازنين...

(شاملو)

يا حق...کوچيکه همتون ممد۲

  
نویسنده : ممد2 ; ساعت ٥:٢٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ فروردین ،۱۳۸۳

¤~~ سوخت ~~¤

سازی بدون نوازنده

چه لحظاتی

چه دلگير

درياب نفس ساز را که در گندمکی خواهد سوخت!!!

يا حق ..کوچيکه همتون ممد۲

  
نویسنده : ممد2 ; ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٠ فروردین ،۱۳۸۳

¤ بمونــــــــــــــــــــــه ¤

درخت با جنگل سخن می گويد

علف با صحرا

ستاره با کهکشان

و من با تو سن می گويم

نامت را به من بگو

دستت را به من بده

حرفت را به من بگو

قلبت را به من بده

من ريشه های تو را دريافته ام

و با لبانت برای همه ی لبها سخن گفته ام

و دستهايت با دستان من آشناست

در خلوت روشنی با تو گريسته ام

برای خاطر زندگان .......

(احمد شاملو)

کوچيکه همتون ممد۲

  
نویسنده : ممد2 ; ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ فروردین ،۱۳۸۳

خوابم مياد !!!!!!

همه ی هستی من آيه ی تاريکيست

که تو را در خود تکرار کنان

به سحر گاه شکفتن ها و رستن های ابدی می کشاند

من در اين آينه تو را آه کشيدم

آه

من در اين آينه تو را به درخت.آب.آتش پيوند زدم

زندگی شايد

يک خيابان درازست

که هر روز زنی با زنبيلی از آن می گذرد

زندگی شايد

ريسمانی است

که مردی با آن خود را از شاخه می آويزد

زندگی شايد

طفلی است

که از مدرسه بر می گردد

زندگی شايد

افروختن سيگاری باشد

در فاصله ی رخوتناک دو هم آغوشی

يا عبور گيج رهگذری باشد

که کلاه از سر بر می دارد

و با لبخندی بی معنی

به رهگذر ديگر می گويد

صــــــــــــــبح به خــــــــير

(فروغ)

کوچيکه همتون ممد۲

  
نویسنده : ممد2 ; ساعت ٧:٢٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ فروردین ،۱۳۸۳

¤ زنده باد مرگ ¤

امروز يه کتابی رو تموم کردم به اسم زنده باد مرگ نوشته ی ناصر ايرانی چاپ سال ۱۳۴۶ که چند خط آخر اين کتاب برام خيلی جالب بود بد نديدم شما هم نگاهی بهش بندازين:

احمد چشم دوخت به چشمهای محمد.دستهای او را محکم فشار داد و گفت: من دوست دارم اين را اعتراف کنم محمد . اختيارم دست خودم نيست.کشيده می شوم به داخل اين دريا .با ذره ذره ی وجودم.گرچه می ترسم ...

محمد تعجب زده پرسيد: می ترسی؟

آره .می ترسم.مضطربم ...

واسه ی چی؟

اضطراب هر بشر خاکی را دارم که عاشق درياست.عاشق پيوستن به درياست ولی می داند جنسش از جنس دريا نيست. آلوده ست ...

آلوده به چی؟

به دروغ.تکبر.خود پرستی ...

محمد اعتراض کنان حرف او را قطع کرد و گفت:چی داری ميگی احمد؟ وجود تو پر از صداقت است .پر از فروتنی.

منظورم اين جور صداقتها و فروتنی ها که من دارم نيست.منظورم يک جور صداقت و فروتنی ديگر است.صداقت و فروتنی ئی که تو اصلا متوجه نمی شوی صداقت و فروتنی است که به خود بينديش.که بهش فخر کنی...خداحافظ .محمد ...خداحافظ.

احمد اين را گفت و از اين طرف جوی آب به آن طرف پريد و داخل جمعيت شد.

محمد رو پنجه ی پا قد کشيد ولی هر چه چشم انداخت او را نديد.مثل قطره ای محو شد در دل دريا.

يا حق ..کوچيکه همتون ممد۲

  
نویسنده : ممد2 ; ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ فروردین ،۱۳۸۳

نمی دونستی ؟

نا خدا گاه در اين زمان يا جمله ای از فرانسوی می افتم که ميگه:

اگر دوستت فقط يک چشم دارد

تو به نيم رخش نگاه کن

يا حق...کوچيکه همتون ممد۲

  
نویسنده : ممد2 ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ فروردین ،۱۳۸۳

هی هی هی ...

ای بابا چرا اينقدر داد می زنی ...همين جام بابا ..جايی نرفتم که خوب آدم هر روز که نمی تونه بنويسه ...چه خبرتونه؟ چشم می نويسم:

جهان يادگارست و ما رفتنی

به گيتی چه ماند به جز مردمی

يا حق ...کوچيکه همتون ممد۲

  
نویسنده : ممد2 ; ساعت ٥:۱۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ فروردین ،۱۳۸۳

¤ جاتون خالی ¤

وای خدا تا همين حالا خواب بودما!!!

خلاصه تونستم بعد از ۴۲ ساعت بی خوابی بخوابم...وای جاتون خالی بود...اينقده کيف داشــــــــــــــت ... که نگو.

خلاصه الانم بيدار شدم که بيام اينجا ببينم چه خبره.

راستی ديروز يه جمله ی خيلی زيبا يه جا خوندم بد نديدم شما هم بخونيد.

مراقب باش!

نقطه ی اوج هر فواره سر آغاز انحطاط آن نيز است.

يا حق...کوچيکه همتون ممد۲

  
نویسنده : ممد2 ; ساعت ٥:٠٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٦ فروردین ،۱۳۸۳

+ واسه ی يه لحظه +

تا حالا شده هر کاری می کنی نمی تونی محبت يه نفر رو جبران کنی؟

آره می دونم شده !!!

چون هر کاری کنی نمی تونی محبتهای مادرانه رو جبران کنی!

محبت ... وفاداری ... عشق ... دوست داشتن

واژگانی گنگ در الفاظ ما !

گاه بدان انديشم و در يابم که شرمنده ام ...به دنبال راهی برای جبران همه چيز ... باشد که وقتی بماند برای جبران!!!

يا حق ...کوچيکه همتون ممد۲

  
نویسنده : ممد2 ; ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ فروردین ،۱۳۸۳

× من از خدامه ×

به من نگاه كن
واسه ي يه لحظه
نگات به صد تا اسمون مي ارزه
من از خدامه بكشم ناز تو
تا بشنوم يه لحظه آواز تو
من از خدامه
پيش تو بمونم
تمام حرفاتو خودم بخونم
من از خدامه بمونم ديونت
سر بذارم تو شهر هم نشونت
به من نگاه كن
واسه ي يه لحظه
نگاهت به صد تا آسمون مي ارزه
من از خدامه بكشم ناز تو
..................

آهنگ اين شعر رو حتما دانلود کنيد

يا حق ...کوچيکه همتون ممد۲

  
نویسنده : ممد2 ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ فروردین ،۱۳۸۳

== سهم منه ==

ما که پوست اندختيم يه سری مشکلات پيش اومد که يکيش فونت بود...گوش شيطون کر مشکلش رو حل کردم فکر می کنم حالا ديگه برای خوندن پستها مشکل نداشته باشين.

آقا چه هوايی جون من !!!

آدم حال ميکنه نفس بکشه!!!

الانم اصلا خوابم نمياد گفتم بيام اظهار وجود کنم

خلاصه اينطوری... راستی ................ هيچی هيچی

فعلا...يا حق ...کوچيکه همتون ممد۲

  
نویسنده : ممد2 ; ساعت ٧:٠٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٥ فروردین ،۱۳۸۳

؛ روز رهايی ؛

تا حالا احساس کردی که رها شدی؟

از چی؟

از يه جای عذاب آور!

وای خيلی عاليه!!!

عجب حالی ميده!

جای شما خالی رها شدم از دست اين .........

يا حق ... کوچيکه همتون ممد۲

  
نویسنده : ممد2 ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ فروردین ،۱۳۸۳

پوست اندختم!!!!!!!!

بعد از کلی فکر کردن ...

آره پوست انداختم ..يادمه يکی بهم می گفت ستاره ...اينم يه پوست ستاره ای برای روز نوشتهای يکی تو يه گوشه ای از اين خاک پهناور.

اميدوارم از درون نيز در سال جديد پوست بندازم.پوست بندازم و .......

يا حق ... کوچيکه همتون ممد۲

  
نویسنده : ممد2 ; ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳ فروردین ،۱۳۸۳

ديدی گفتم ...

روزی گفتم ...

روزی ديدم ...

روزی ...

اين روزی ها بعضی هاشون چقدر عذاب آور هست.

اين روزی ها گاهی اوقات چه کارها که نمی کنه

و اونايی که تو اين روزی ها به خود می لولند را دريابيم.

روزگاران به کام.

شايد روز دگر نباشد برای جبران.

بکوش/يا حق ..کوچيکه همتون ممد۲

  
نویسنده : ممد2 ; ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳ فروردین ،۱۳۸۳

!!!!!!!!!!منتظر ننشسته!!!!!!!!!

نمی دونم چرا احساس می کنم دارم پير ميشم.

دارم شورو حرارتی که در وجودم بود رو از دست ميدم.

نميدونم چرا دارم وا ميرم.

نمی دونم چرا ...

نميدونم وقتی می خوام به گلدونا آب بدم گلها چرا سر برمی گردونن!

نمی دونم وقتی بهش سلام ميگم چرا ميگه سلام!

نمی دونم برای چی شدم يه برگ خشک؟

نمی دونم که برای چه افسرده ام؟

نميدانم !!! نمی دانم !!!

کوچيکه همتون ممد۲

  
نویسنده : ممد2 ; ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ فروردین ،۱۳۸۳

چرا نمياد؟

وای وای وای ... تيک تيکه ثانيه ها رو می شنوی ؟

تيک تيک تيک ... ... ... ... بــــــــــــــــــــــــــــوم

سال ۱۳۸۳ تحويل شد ... انا الله و انا  ای وای ببخشيد اشتباه شد اون مال پی ام يکی ديگه بود اشتباه اومد(آره اون شوهر خوبی فقط) يا مقلب القلوب والبصار ..يا مدبر اليل والنهار .............

سال و فال و مال و حال و اصل و نسل و تخت و بخت

بادت اندر شهريار بر قرار و بر دوام

سال خرم .فال نيکو . حال وافر . حال خوش

اصل ثابت. نسل باقی.تخت عالی .بخت رام

سال نو مبارک

يا حق ...کوچيکه همتون ممد۲

  
نویسنده : ممد2 ; ساعت ٤:۳۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ اسفند ،۱۳۸٢

شاهزاده ی قصه

تا حالا به عنوانهايی که برای پست هام می ذارم توجه کردين ؟ می دونين رو چه حسابی عنوان بندی ميشن؟

الان بهتون ميگم !!!

وقتی که وارد کنترل پنل بلاگ ميشم و می خوام بنويسم اولين چيزی که گوشم برسه رو برای عنوان قرار ميدم ... خدائيش خلاقيت رو ميبينيد تا چه حد ..بعد بازم بگيد مغز ندارم .. امون از دست تــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو (اين تو رو ديگه خودم کشيدم پرشين بلاگ کاره ای نبوده )

پس فردا عيده ...هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ... آرزوهای خوب خوب برای همتون ميکنم ...هر چند آرزوهای ما هيچ کدوم عملی نميشه ...

آره بابا خبری نيست

شاد باشد ...فعلا...يا حق ...کوچيکه همتون ممد۲

  
نویسنده : ممد2 ; ساعت ٧:۱٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ اسفند ،۱۳۸٢

برای حفظ آبرو

آقا ما برای حفظ آبرو ميگيم مغز داريم ... شما نظرتون چيه؟

  
نویسنده : ممد2 ; ساعت ٧:٤۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ اسفند ،۱۳۸٢

يه حالی بهت بدم

امون از دست بعضی ها ديگه شورشو در آوردن از بس کم ظرفيت و بهتر بگم بی ظرفيتن . طاقت انتقاد کردن و نقد کردن رو ندارن ... اه اه

آره بابا رفتم يه جا کامنت گذاشتم ..کجا؟به تو چه !!! زياد مهم نيست فکر کن اومدم پيش تو ...بعد طرف ترش کرده کامنت منو دليت کرده و بعد اومده تهديدم کرده ..زرت بابا ...حالا کجاشو ديدی؟ يه حالی بهت بدم

بگذريم ...به خدا چه حالی دادن اين بچه ها ..کلی حاليدم وقتی صدای بوم بومشونو ميشنيدم ...شش هام حال اومد جان مصباح يزدی...خلاصه برو بچ دمتون جيز

راستی اين مرديکه هنوز ميل رو نفرستاده ..آخر سر دق می کنم ميميرم از دست اين

شبتون خوش عزيزان ...يا حق ..ممد۲

  
نویسنده : ممد2 ; ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ اسفند ،۱۳۸٢

دوم دوم دوم

حتما به عنوان توجه کردين ...دوم دوم دوم ... اين دوم نيست ... دوم هست ..صدای انفجار اون چيزی که امروز تو دست جوونای ما هست.(ولی نمی دونم چرا تو دست من نيست)

اومممممممممممممممم ... آها منم حال کردم که طرف حال کرد ... چی؟ نه بابا با تو نيستم ... خودش ميدونه با کيم...

۴ شنبه سوری و هزار تا عشق و حال خوش به حال همتون ...جای منم از رو کوپه های آتيش بپرين .. ...وايييييييييييييی ...الان منتظر يه ميلم نميدونم چرا اين مرديکه سندش نميکنه ... اه ..امون از دست آدمای کند ..فعلا بسته شاد وقت کردم بازم نوشتم ..همينش فعلا خوبه تا ببنيم چی ميشه ..يا حق .. ممد۲

  
نویسنده : ممد2 ; ساعت ٦:٢٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ اسفند ،۱۳۸٢

مغز مسدود

به جان خودم اينقده حرف دارم نميدونم از کجا شروع کنم ...ديگه بايد خودمو آماده کنم برای تحويل سال نو ...سال ۱۳۸۳ ... زرت بابا ۸۳ کجا بود ... بد بخت معلما ...کلی جيگرم کبابه اين شورای نگهبان شلغوزم که طرح رو رد کرد و نذاشت حقوق معلما رو از محل اعتبارات نفت بدن...بعد ميگن چرا سياست آموزشی ما اينتوريه ..آخه جون من اين وضعشه ...از همه ی اين ها که بگذريم الان خيلی خوشحالم تو دلم عروسيه ... نمی دونم کدوما با هم عقد کردن ... ولی خيلی تو دلم قجل ميره ...چرا؟ به تو چه فضول ...اونی که بايد بدونه خودش می دونه واسه چی!!! اها بابا عيدی ميدم ..چرا شلوغ ميکنی ...بابا بزرگيم ديگه از لا قرآن يه عيدی در ميارم به تو ميدم آره به تو ..مال خودت ...مال خود خودت... سال بعد اگه زنده مونم بهم نشون بده دوبله بهت بدم ... باشه بابا چرا ترش ميکنی همه جوره مخلصيم ... به جان خودم ديگه نمی تونم ادامه بدم ..آخه تو پی ام وقت يکی از بهترين ............ گرفتم و بايد بره بخوابه ..وگرنه بهتر می نوشتم ..اينو فعلا داشته باشين تا بعد ...بيشتر بنويسم رودل ميکنی امشب...آها يه چيز هم در آخر بگم من در تشکراتی که داشتم در آخرين پستم در تاريخ ۳۱ شهريور می کردم اسم ياسمن به کار بردم که خنم ياسمن ميبدی هستن ايشون که اسم ايشون به صورت ياســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــمن نوشته شده بود که از تمامی اشخاصی که سوء تفاهم براشون پيش اومد عذر خواهی می کنم متاسفانه مشکل از پرشين بلاگ بوده که حرف رو کشيده(حال کردی طرف) ...يا حق ..کوچيکه همتون ممد۲

  
نویسنده : ممد2 ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ اسفند ،۱۳۸٢

ســـــــــــــــــــــــــلام ...ما اومديم...وايسا ببينم...چقدر شد ..وايييييييييی خيلی شده جون خودم از کی؟آها يادم اومد مگه ميشه يادم بره ..هر روزش برام يه عمر بود ...ولی خب اومدم ديگه ...چی ميشه کرد ..ميگن هر اومدنی رفتنی داره ...ولی ظاهرا هر اومدنی رفتنی توام با اومدن داره ..خلاصه اومديم ديگه ... بابا چه خبر شد تو اين مدتی که نبوديم ..وبلاگستان يه جور ديگه شده ...چقدر بچه بلاگی اومدن تو ميدون ... وای چه حالی داره نوشتن ...يه حــــــــــــــــــالی داره ...دلت بسوزه تو که نميدونی ...فعلا بسته...کلی حرف دارم ...ولی هول شدم جون ممد ... نمی دونم چی بايد بگم ...فعلا ...کوچيکه همتون ممد۲

  
نویسنده : ممد2 ; ساعت ٢:٠٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٢ اسفند ،۱۳۸٢

روزی روزگاری ...

فلش زير واقعا ارزش ديدن رو داره ... كمی صبر ارزش خيلی از چيزها رو مشخص می كنه ...با تشكر ... يا حق ... ممد۲
 
 
  
نویسنده : ممد2 ; ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ شهریور ،۱۳۸٢

پيرزنه گفت : خودكرده را تدبير نيست..............

حاج رسول معتمد محله بود . همه ي محل مي شناختندش و بهش احترام مي گذاشتند . حاجي ما يه دختر داشت و يه پسر . وقتي كه سال 59 جنگ شروع شد . حاجي و پسرش به فرمان امام ! به جنگ با دشمن ! رفتند حاجي هر دو ماه يك بار به خونوادش سر مي زد . كم كم بهاره - دختر حاج رسول - بزرگ شد. اول جنگ فقط دو سالش بود ام حالا چشم حسود يه دختر 9 ساله شده بود . ناز و دوست داشتني . تا اينكه خبر شهادت حاجي و پسرش كه هر 8 سال جنگ تو جبهه بودند به گوش اونها رسيد . عجب روزي بود مادر گريه مي كرد . بهاره كه تازه زندگي رو فهميده بود از مرگ حرف مي زد . مي گفت : مامان چرا بابا منو تنها گذاشت . مگه نمي گفت . اگه چاره داشتم تو را هم با خودم به جبهه مي بردم . مگه نمي گفت : مي خوام اينقدر زنده بمونم كه بچه هاي تو را ببينم . مگه دفعه ي آخري كه مي خواست بره نمي گفت :
- دخترم دعا كن ديگه ايران پيروز بشه و دفعه بعد با شيريني بيام . آخه مامان حالا كه همه ي رزمنده ها دارند به خونه ها شون بر مي گردند , من بايد جسد بابا و داداشم را ببينم .
از اون طرف مامانش هم گريه مي كرد , اما چي مي شد كرد . اونا پيش خدا رفته بودند
زمان گذشت بهاره 17 سالش شد سال سوم دبيرستان . اون سال بچه ها خيلي مي خوندند . سال ديگه كنكور داشتند
اما بهاره نه . نه بهاره نه دوستش شيرين . شيرين مي گفت . من كه برام فرق نمي كنه قبول بشم يا نه . چون حال دانشگاه رفتن را ندارم . به بهاره هم مي گفت
- تو هم فقط وقتتو هدر دادي . فقط كافيه اسمت تو ليست شركت كنندگان باشه بنياد شهيد هواتو داره . اگه به خاطر سهميه رتبه ات زير 1000 نشد . اونوقت بيا هر چي خواستي به من بگو .
شيرين راست مي گفت . بهاره سهميه شهدا داشت و اين خيلي بهش كمك مي كرد .
يه روز شيرين به بهاره گفت . بهاره بعد از ظهر بي كاري با هم يه جايي بريم .
بهاره پرسيد : كجا . من كلاس قرآن دارم برم
شيرين گفت : قرآن رو كه تو خونه هم مي توني بخوني . بيا اينجا آخر عشقه جون تو
بهاره گفت : آخه مامانم ناراحت ميشه
شيرين : بجه ننه اي ديگه
بهاره براي اينكه به شيرين ثابت كنه ديگه واسه خودش خانمي شده . پيشنهاد شيرين را قبول كرد
ساعت 6 شيرين در خونه بهاره بود . بهاره طبق عادت هميشه چادر به سر بود . شيرين وقتي اون را اينجوري ديد بهش خنديد و گفت
- دختر اينجوري كه راهمون نمي دند . چادرت را بردار
بهاره اول نا راضي بود . بعد شيرين بهش گفت : اين مسخره بازي ها مال امل هاست . جهان پيشرفت كرده . تو هنوز قوانين 1400 سال پيش را اجرا مي كني . خلاصه تا اومدند . به جاي مورد نظر برسند , بهاره كه فقط چادر را چون مامانش گفته بود سرش مي كرد و دليلش را نمي دونست , خام شد , طوري كه حتي پوشش مو را هم چيز زايدي مي دونست , چادرش را تو كيفش گذاشت و به اون خونه رفتند , اونجا يه سري دختر بودند , داشتند مي رقصيدند , بهاره چون براش تازگي داشت جالب به نظرش مي يومد , با شيرين به اتاق گريم رفتند و خوب آرايش كردند , شيرين سعي مي كرد با بهاره رقص كار كنه , تا دو ساعتي رقصيدند , كه بهاره گفت , شيرين كلاس قرآن من حالا تموم شد , مامانم منتظرمه بايد بريم , شيرين هم از دوستاش خداحافظي كرد و ناچارا با بهاره به راه افتاد . بين راه بهاره كه خيلي خوشش اومده بود براي شيرين تعريف مي كرد , شيرين هم بهش مي گفت , حالا اينكه چيزي نيست , تو رقص تمرين كن , بازم مي ريم .
خلاصه با همين خيالات از همديگه خداحافظي كردند .
فرداش بهاره چند تا نوار رقصي توپ از شيرين گرفت و تو راديو پخشي كه فقط نوار قرآني و مذهبي توش مي گذاشت . گذاشت تا باهاش برقصه . مامان بهاره اون موقع خونه نبود و بهاره راحت مي رقصيد . كم كم بهاره احساس كرد ديگه خوب مي تونه برقصه براي همين به شيرين گفت . شيرين وقتي رقصه اونو ديد , نزديك بود شاخ در بياره , بهاره واقعا خوب مي رقصيد . اصلا انگار بدنش براي رقصيدن آفريده شده بود , نرم , زيبا و..
فرداي اون روز شيرين به بهاره گفت : با يه پارتي واقعي چطوري ؟
بهاره گفت : چطور پارتي اي ؟
شيرين گفت : پارتي دختر و پسر
بهاره اول مخالفت كرد , اما شيرين به اون گفت , اونها همگي پسراي خوبيند , پاكند جون تو
بهاره ديگه قبول كرده بود , دوباره ساعت 6 به بهانه كلاس قرآن رفتند بيرون , وقتي به اون خونه رسيدند , بعد از آرايش به سالن رقص رفتند , شيرين بهاره را به همه معرفي كرد . و ازش دعوت كردند . برقصه
بهاره هم البته با كمي ناز رقصيد
همه براش دست زدند . بعد از اينكه يه كم رقصيد خسته شد , يكي از پسرها , اومد جلو گفت : شما خيلي قشنگ مي رقصيد , چهره ي خوشگل خودتون هم بهش اضافه شده و هر بيننده اي را جذب خودش مي كنه , مي تونيد بيشتر برامون برقصيد , بهاره گفت :
خواهش مي كنم , چشماي شما قشنگ مي بينه , اما من ديگه خسته شدم
شيرين يهو وسط حرفشون پريد و گفت : بهرام جون يه كم از اون نوشابه هاي انرژي زا براش بيار نيرو بگيره , بتونه برقصه و چشمكي به اون پسره -بهرام- زد
بهرام گفت: حتما , بعد يه شيشه ويسكي به بهاره داد گفت . يه كم بدمزه است اما خيلي نيرو زاست ,
بهاره به زور پايين داد , كمي بعد رقص بهاره شروع شد
چه رقصي . بهاره مست مست شده بود , ديگه راحت با همه ي پسرها مي رقصيد , بازم بهش ويسكي دادند , مراسم داشت تموم مي شد , شيرين و بهرام و چند تا بچه هاي درجه اول مونده بودند
بهرام رفت بهاره را بوسيد و گفت :
عزيزم خيلي خوب رقصيدي . مايلي امشبو پيش ما بموني
بهاره هم كه لا يعقل بود قبول كرد
اون شب بهرام و بهاره , .....
صبح وقتي بهاره از خواب بيدار شد , خودش را بي لباس و بي .... ديد
جيغ كشيد ,پيرزني  پيشش اومد و گفت , دخترم لباسهاتو بپوش و برو
بهاره گفت : اما اينجوري كجا مي تونم برم
پيرزنه گفت : خودكرده را تدبير نيست..............

  
نویسنده : ممد2 ; ساعت ٢:٥۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ شهریور ،۱۳۸٢

عـــــــــــــــــشق

عشق از ديدگاه مردم در كوچه،خيابون،دبيرستان،زايشگاه ،دانشگاه،تاكسي و…
- ميل و جنبش به سوي يكي شدن،عشق ناميده مي شود.
- عشق چيز پاك و مقدسي است .وقتي عشق ،هيچ چيز برايت اهميت ندارد،جز معشوق
- عشق يعني ،پنير پيتزا
- دوست داشتن عميق
- يعني ليلي و مجنون
- محبتي كه هيچ قيد و بندي در خود نمي پذيرد
- عشق يعني ديوانگي
- عشق يعني ………….. دختر
- عشق احساسي است كه با علاقه شديد شخصي به كسي يا چيزي همراه است
- عشق شاگرد به معلمش يعني عشق
- اگر مي خواهي فارغ باشي، عاشق باش
- در عشق رمانتيك ،هر چيز تا زماني آرماني است كه دسترس ناپذير باشد .اما ارتباط نزديك اين دسترس ناپذيري را از بين مي برد.
- عشق حوضي پر از آب زلال است كه آدمهاي عاشق ماهيان آن هستند
- عشق گل سرخي است كه شكوفا مي شود و بعد از مدتي مي پژمرد
- خدا آدمهاي عاشق را دوست دارد
- عشق به خانواده از همه پاكتر است
- برو بمير بابا !!!!!!!!!!!
- عشق مرده آدم بيكار
- هيچ غمي به اندازه ي غم عشق زيبا نيست
- عشق هوس جواني هست
- عشق يعني تلفنتون قطع باشه بري تو برف به دوست دخترت زنگ بزني
- با انكار عشق و منع كردن جوانان از آن ، حقيقت وجودي انسان را نمي توان منكر شد
- آدم عاشق هميشه خود را لو مي دهد
- عشق جستجوي خوبيهاي مردم است
- عشق يعني سياوش قميشي
- عشق يعني همه چيز
- عشق سرگشتگي است
- و عشق يعني : كلمه ي عشق را از عشقه گرفتن و عشقه گياهي است كه بر درخت مي پيچد و تا او را خشك نكند ،دست از وي بر نمي كشد.

عشق از ديدگاه نوزادان:
نوزاد دختر :مامان !مامان! ديوار هاي اينجا قابل اطمينان نيستن . من ننوي ضد گلوله مي خوام. من الان نگاه يك نوزاد پسر را مي بينم كه از اطاق نوزادان پسر رد شده و دارد به من نگاه مي كند
نوزاد پسر: خانم پرستار!زحمتي داشتم . تا مادرم روي تختش بي حال افتاده مي شود نامه ي مرا به دختري كه روي ننوي آخري و همين چند ثانيه پيش به دنيا آمده بدهي؟ مي خوام واقها نخستين نفري باشم كه از او خواستگاري رسمي و مكتوب مي كنم!

عشق وابستگي نيست!
عشق اسارت و بردگي نيست.شايد هيچ مفهوميرا چون آزادي و رهايي نتوان در عشق پررنگ يافت. مي دانم كه اين جملات را بار ها شنيده اي #تو همه چيز من هستي#بدون تو نمي توانم زندگي كنم#بي تو مي ميرم#هر يك از ما شايد بارها اين جملات را گفته و يا شنيده باشيم و يا حتي آرزوي گفتن و يا شنيدننغمه هاي بي تو هرگز را داشته باشيم.
ولي صحبت امروز من ،تلاشي براي نفي هر نوع وابستگي در عشق است زيرا آن كه مي پندارد بدون معشوق خود ،قادر به زندگي نيست از عشق واقعي و اصيل بهره اي ندارد زيرا عشق حقيقي در كي ژرف از اين حقيقت است كه ما بايد بتوانيم بدون كسي زندگي كنيم و پس از آن زندگي كردن با او را انتخاب كنيم.بدون شك لازمه ي توانايي دوست داشتن ،توانايي تنها ماندن است.رابطه اي كه در آن وجود ما بستگي به ديگري باشد،عشق نيست كه رابطه ي انگلي است و افرادي كه عشقشان از اين نوع است وابستگان انفعالي مي نامند.آنها وابستگاني هستند كه مي خواهند ديگران تمامي لذائذ احساس آنها را تامين كنند و در اين جريان و براي رسيدن به اين خواسته به هر كاري تن مي دهند.وجود آنان چونان چاهي است كه هر چه در آن بريزي پر نمي شود.آنان بخشاينده نيستند بلكه گيرندگان محض هستند كه در خيال خود را بخشنده مي پندارند اينها همواره در جستجوي اين هستندكه دوست داشته شوند و ديگران به او عشق بورزند.
آنها غافل از اين واقعيت مهمند كه ديگران تنها مي توانند آن چيزي را به آها ببخشند كه خود آن را داشته باشند.يك ليوان وقتي سرريز مي شود كه پر باشد.
براستي چند نفر را مي شناسيم كه آنقدر از عشق پر هستند كه مي توانند از آن لبريز شوند و بخشي از اين عشق لبريز شده را نيز به ما ببخشند؟
خوب به پاسخ اين سئوال فكر كنيد.آيا به دنبال آب در كوزه هاي تهي ديگران نمي گرديم؟
وابستگان به عشق نمي دانند كه لازمه ي توانايي دوست داشتن ،توانايي تنها ماندن است . آنها در طلب يگانه شدن با معشوق خويشند و راه اين يگانگي را در نفي خويشتن به عنوان انساني آزاد و توانمند و منحصر به فرد مي دانند بي آن كه از اين راز آگاه باشند كه :#عشقي كه از دو نفر يك نفر بسازد.هر يك از آن دو نيم انساني خواهد بود#بي اختيار به ياد جملاتي از پيامبر اثر زيباي جبران خليل جبران مي افتم و آن را براتون زمزمه مي كنم.باشد كه به ياد بسپاريش.
عشق هديه اي نمي دهد مگر از گوهر ذات خويش و هديه اي نمي پذيرد مگر از گوهر ذات خويش ،عشق نه ملاك است و نه مملوك،زيرا عشق براي عشق في است. و يا در جايي ديگر چنين مي گفت :شما با هم زاده شديد و بايد پيوسته با هم باشيد تا آنكه مرگ بالهاي عمرتان را بركند.حتي در خاطره خوش خداوند هم باشيد.اما بگذاريد با هم بودنتان را در فضايي در ميان باشد و بگذاريد كه بادهاي آسمان بين شما در رقص و پايكوبي باشد.يكديگر را دوست بداريد.اما از عشق زنجير مسازيد.
بگذاريد عشق همچون دريايي مواج ميان ساحل هاي جانهايتان در تموج و احتزاز باشد .جامهاي يكديگر را پر كنيد ولي از يك جام منوشيد.از نان خود به يكديگر هديه دهيد ،اما هر دو از يك قرص نان تناول مكنيد.به شادماني با هم برقصيد و آواز بخوانيد،اما مگذاريد هر يك براي خود تنها باشد.همچون سيمهاي عود كه هر يك در مقام خود تنها است ،اما همه با هم يك آهنگ مترنمند.دلهايتان را به هم بسپاريد اما به اسارت يكديگر ندهيد.در كنار يكديگر بايستيد اما نه بسيار نزديك .از آنكه ستونهاي معبد از هم جدايند ولي باريك سقف را بر دوش دارند و هيچگاه بلوط و سرو در سايه ي هم به كمال رويش نرسند.
وابستگان چاههايي هستند كه هرگز پر نمي شوند براي آنها فرقي نمي كند كه چه كسي آنها را دوست داشته باشد فقط اين مهم هست كه به آنها بگويد:#دوست دارم#آنها به شدت نيازمند تحسين و تصديق ديگرانند .آنها مي توانند بارها معشوق خود را در زندگي عوض كنند و هيچگاه نيز عشق را نيابند زيرا آنان نمي دانند كه عشق را تنها بايد در درون خود بيابند.

فلش پايين عشق رو نشون ميده به روايت يک الا کلنگ ... ارزش ديدن داره(برای ديدنش بعد از اينکه لود شد گزينه ی play رو از روی صفحه انتخاب كنيد) 


  
نویسنده : ممد2 ; ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ شهریور ،۱۳۸٢

به راستی حقيقت در کدام ......

بخشي  از  زندگي  نامه  دكتر  محمود  حسابی

محمود چهار ساله بود و محمد برادرش پنج ساله كه پدربزرگ شان آقاي علي حسابي ملقب به حاج يمين الملك يا معزالسلطان كه مدتي كنسول ايران در روسيه و بعد در بغداد بود ماموريت جديد خود يعني سركنسولي ايران در شامات (سوريه ،لبنان و اردن ) را به پسرش معزالسلطنه سپرد بدين ترتيب معزالسلطنه سفير كبير ايران در دولت عثماني شد و موظف شد به سرعت خودش را به بغداد برساند. سفر ناگهاني خانواده به بغداد ،همه برنامه هاي زندگيشان را تغيير داد.بايد با اسب و قاطر و گاري سفر مي كردند و به سختي خودشان را به پايتخت عثماني مي رساندند و چون هر روزه ده يازده كيلومتر بيش تر پيش نمي رفتند،سفر خسته كننده شان حدود يك سال طول كشيد.خانواده حسابي يك سال هم در بغداد ماندند و بعد عازم شامات،محل اصلي ماموريت پدر محمود شدند و در بيروت سكونت گزيدند.سال اول ،سال خوبي بود و بچه ها در كنار پدر و مادر زندگي آرام و راحتي داشتند.اما به زودي پدر شروع به نامه نگاري كرد تا راهي پيدا كنند و به ايران بازگردد و پست و مقام مهم تري بگيرد.اين تلاش ها به زودي نتيجه داد و معزالسلطنه به گوهر شاد خانم گفت :كارمان درست شد.بايد برگرديم،ولي بهتر است بچه ها را همين جا به دايه بسپاريم.اين جا ماندن برايشان بهتر است.
-چرا؟
- اين جا به اروپا نزديك تر است و امكانات تحصيلي خوبي هم دارد.مي خواهم بچه ها با علوم روز آشنا شوند.
اما مادر قانع نمي شد .نمي توانست بچه هايش را به اميد يكي دو دايه رها كند و خودش براي زندگي بهتر به ايران بازگردد.پس پدر به تنهايي به ايران بازگشت و براي اينكه راه پيشرفت و ترقي و كسب مقامات بالاتر را هموار كند تصميم به ازدواج مجدد گرفت . اين وصلت او را به دربار قاجار نزديك تر مي كرد.البته همسر جديد براي فراهم كردن زمينه ي اين نزديكي ،شرطي هم گذاشته بود،شرط او اين بود كه پدر محمود خرجي خانواده اش را قطع و آن ها را از منزل سفارتي بيرون كند.معزالسلطنه، سرانجام به اين پيشنهاد تن داد و با اين تصميم وحشت ناك او محمود و برادر و مادرش در فقر و تنگدستي فرو رفتند، اما گوهرشاد، كه مادري فداكار و متدين و با همت بود،تصميم گرفت،به رغم همه سختي ها،به هر ترتيبي كه شده ،بچه هايش را بزرگ و به بهترين شكلي تربيت كندو چنين بود كه محمود در دامان اين مادر فاضله،قرآن كريم و ديوان حافظ را خواند و از بر كرد.بعد بخشي از گلستان و بوستان سعدي را حفظ كرد و سپس منشات قائم مقام و مثنوي مولانا و شاهنامه فردوسي را آموخت،به گونه اي كه قبل از ورود به مدرسه،بسياري از درس هايي را كه بايد در مدرسه مي آموخت،از مادر خود آموخته بود.در اين بين ،تنها كسي كه به اين خانواده ي مظلوم و درمانده كمك مي كرد و همچون فرستاده اي از سوي خداوند به داد آن ها مي رسيد.حاج علي ،مستخدم سفارت بود. مادر محمود توانست با كمك او دو فرزندش را در مدرسه فرانسوي بيروت نام نويسي كند.اين مدرسه را كشيش هاي فرانسوي اداره مي كردند و تنها مدرسه اي بود كه در آن از دانش آموزان شهريه نمي گرفتند.
 

روحش شاد

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

خوشکلی شک نکن !!!

هر کی گفت اين الان کجاست ؟؟؟

خــــــــــــــــوش اومدی شامباسگامبالو (البته زياد خوشکل نيستی ها)

  
نویسنده : ممد2 ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ شهریور ،۱۳۸٢

FOOTPRINTS ===> جای پا

I had a dream...
I dreamed I was walking along the beach with God.
Across the sky flashed scenes from my life.
For each scene,I noticed two sets of footprints in the sand;
one belonging to me,and the other to GOD.
When the last scene of my life flashed before me,
I looked back at the footprints in the sand.
I noticed that many times along the path of my life there was only one set of footprints.
I also noticed that it happened at the very lowesr and saddest time in my life.
This really bothered me so I questioned God aboute it.
"God,you said that once I decided to follow you,you'd walk with me all the way."
But I have noticed that during the most troublesome times in my life,there is only one set of footprints.
I don't understand why when I needed you most you would leave me.
God replied,"My precious,precious child"
I love you and I would never leave you.
During your times of trial and suffering,when you see only one set of footprints
it was then that I carried you.

تصوري داشتم...
خيال كردم كه در كنار ساحل با خدا قدم مي زنم
در آسمان تصويري از زندگي خود را ديدم
در هر قسمت دو جاي پا ديدم
يكي متعلق به من و ديگري به خدا
وقتي آخرين تصوير زندگيم را ديدم
به جاي پا روي شن نگاه كردم
ديدم كه چندين زمان در زندگيم فقط يك جاي پا بيشتر نيست
دريافتم كه اين در سخترين نقاط زندگيم اتفاق افتاده
براي رفع ابهامم از خدا سئوال كردم
خدايا فرمودي كه اگر به تو ايمان بياورم هيچ زماني مرا تنها نخواهي گذاشت
ديدم كه در سخترين لحظات زندگيم فقط يك جاي پا بيشتر نيست
چرا زماني كه بيشترين نياز به تو داشتم تنهايم گذاشتي
خدا فرمود:فرزند عزيزم
تو را دوست دارم و تنهايت نمي گذارم
در مواقع سخت اگر يك جاي پا مي بيني
در آن لحظات تو را به دوش كشيدم

  
نویسنده : ممد2 ; ساعت ٤:٤٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ شهریور ،۱۳۸٢

روحش شاد

وايييييييييييييييييی من تازه فهميدم ... که ــــــــــــــــــــــــــــ

اينجا کليک کنيد

  
نویسنده : ممد2 ; ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٦ شهریور ،۱۳۸٢

پنجره ای ديگر

شک نکن ... موفق ميشی!!!

هر کی گفت اين ماشين مال کيه ! يه اکانت ۵۰ ساعته جايزشه!!!

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

روزي روزگاري در چزيره اي دور افتاده تمام احساسها كنارهم به خوبي و خوشي زندگي مي كردند . خوشبختي . پولداري . عشق . دانايي . صبر . غم . ترس . و....... هر كدام به روش خود مي زيستند .
تا اينكه يه روز.....
دانايي به همه گفت : هر چه زودتز اين جزيره را ترك كنين ؛ زيرا به زودي آب اين جزيره را خواهد گرفت و اگر بمانيد غرق مي شويد .
تمام احساسها با دستپاچگي قايقهاي خود را از انبار خونشون بيرون آوردند و تعميرش كردند و پش از عايق كاري و اصلاح پاروها ؛ آنها را به آب انداختند و منتظر روز حادثه شدند .
روز حادثه كه رسيد همه چيز از يك طوفان بزرگ شروع شد و هوا به قدري خراب شد كه همه به سرعت سوار قايقها شدند و پارو زنان جزيره رو ترك كردند . در اين ميان ؛؛عشق؛؛ هم سوار برقايقش بود ؛ اما به هنگام دور شدن از جزيره ؛ متوجه حيوانات جزيره شد كه همگي يه كناز ساحل آمده يودند و ؛؛ وحشت ؛؛ را نگه داشته بودند و نمي گذاشتند كه او سوار برقايق شود . ؛؛ عشق ؛؛ سريعا برگشت و قايقش را يه همه حيوانها و ؛؛ وحشت ؛؛ زنداني شده توسط آنها سپرد . آنها همگي سوار شدند و ديگر جايي براي ؛؛ عشق ؛؛ نماند . قايق رفت و ؛؛ عشق ؛؛ در جزيره تنها ماند .


جزيره لحظه يه لحظه بيشتر زير آب مي فت و ؛؛ عشق ؛؛ تا زير گردن درآب فرو رفته بود . او نمي ترسيد زيرا ؛؛ ترس؛؛ جزيره را ترك كرده بود . اما نياز به كمك داشت . فرياد زد و از همه احساسها كمك خواست . اول كسي جوابش را نداد . درهمان نزديكيها ؛ قايق دوستش ؛؛ پولداري ؛؛ را ديد و گفت : ؛؛ پولداري‌ ؛؛ عزيز يه من كمك كن .؛
؛؛ پولداري؛؛ گفت متاسفم قايق من پراز پول و شمش و طلاست و جاي خالي ندارد!!!
؛؛ عشق ؛؛ رو به شوي قايق ؛؛ غرور ؛؛ كرد و گقت : مرا نجات ميدهي ؟؟
غرور پاسخ داد : هرگز تو خيسي و مرا خيس مي كني .
؛؛ عشق ؛؛ رو به سوي ؛؛ غم ؛؛ كرد و گفت : اي ؛؛ غم ؛؛ عزيز مرا نجات بده .
اما ؛؛ غم ؛؛ گفت : متاسفم عشق عزيز من اينقدر غمگينم كه يكي بايد بياد و خودمو نجات بده !!
در اين بين ؛؛ خوشگذاراني ؛؛ و ؛؛ بيكاري ؛؛ از كنار عشق گذشتند ولي هرگز عشق از آنها كمك نخواست !
از دور شهوت را ديد و به او گفت : ؛؛ شهوت ؛؛ عزيز مرا نجات ميدي ؟؟
شهوت پاسخ داد : هرگز...برو به درك.......... سالها منتظر اين لحظه بودم كه بميري !... حالا بيام نجاتت بدم ؟؟؟!!!!!
؛؛عشق؛؛ كه نمي توانست نا اميد بشه رو يه سوي خدا كرد و گفت : خدايا ... منو نجات بده .
ناگهان صدايي از دور به گوشش رسيد كه فرياد مي زد : نگران نباش من دارم به كمكت مي آيم .
عشق آنقدر آب خورده بود كه ديگه نمي توانست روي آب خودس را نگه دارد و بيهوش شد .
پس از به هوش آمدن با تعجب خودش را در قايق دانايي يافت . آفتاب در حال طلوع مجدد بود و دريا آرامتر از همشه . جزيره آرام آرام داشت از زير هجوم آب بيرون مي آمد زيرا امتحام نيت قلبي احساسها ديگه به پايان رسيده بود .
؛؛ عشق ؛؛ برخواست به دانايي سلام كرد و از او تشكر نمود .
؛؛ دانايي‌ ؛؛ پاسخ سلامش را داد و گفت : من شجاعتش را نداشتم كه به سمت تو بيايم . ؛؛شجاعت‌ ؛ هم كه قايقش دور از من يود نمي توانست براي نجات تو راهي پيدا كند . پس مي بيني كه هيچكدام از ما تو را نجات نداديم ! يعني اتحاد لازم را بدون تو نداشتيم .؛؛ تو حكم فرمانده همه احساسها را داري ؛؛.
؛؛عشق؛؛ با تعجب گفت : پس اون صدا كي بود كه به من گفت براي نجات من مي آيد ؟؟؟؟
دانايي گفت : اون زمان بود .
؛؛ عشق ؛؛ باتعجب گفت : زمان ؟؟!؟
دانايي لبخندي زد و پاسغ داد : بله ؛ زمان ؛؛؛ چون اين فقط زمان است كه لياقتش را دارد تا بفهمد كه ..........................عشق چقدر بزرگ است .

پس بدون كه عشق با منه دوستم داشته باش اي عزيز رفته ار دست......

  
نویسنده : ممد2 ; ساعت ٦:٥۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ شهریور ،۱۳۸٢

خـــــــــــــــواب سفيد

خواب سفيد

 كارگردان ، فيلمنامه نويس : حميد جبلي
فيلمبرداري : تورج اصلاني
تدوين : ژيلا ايپكچي
موسيقي متن : پيروز ارجمند
صدابردار : پرويز آبنار
طراح صحنه : ايرج طهماسب
تهيه كننده : مجيد مدرسي
بازيگران : حميد جبلي ، صغري كريمي ، اليزابت اميني ، يوسف يوسف پشندي ، عباس قدير
رنگي ، ٩٠ دقيقه

درباره فيلم

خواب سفيد فيلمي عاشقانه درباره عشق نيست ، بلكه روايت واقعي از عشق است . آنطور كه از بيرون ديده مي شود نه آنطور كه خيال مي كنيم . اين فيلم داستان آدم ساده اي است كه با روياي عشق زندگي مي كند.

~~~~~~~~~~~~~~

خواب سفيد ½**
كارگردان: حميد جبلي
بازيگران: حميد جبلي و اليزابت اميني
رضا كارگر تقريبا كند ذهن يك مغازه فروش لوازم عروسي است. عشق او به يكي از مانكن هاي مغازه، وقتي رنگ واقعيت مي گيرد كه او زني را دقيقا همشكل آن مجسمه مي يابد. همه اين ها در حالي است كه دختري از طبقه رضا، عاشقانه او را دوست دارد.
خواب سفيد فيلم متفاوتي است. اين متفاوت بودن صرفا به معناي خوب بودن اثر نيست. نكته جالب در همين جا است. خواب سفيد در نوشتن آن قدر دست منتقد را باز مي گذارد كه نويسنده مي تواند فيلم را در حد يك سوته دلان بالا ببرد يا تا سطح برخي از اپيزودهاي ضعيف مجموعه صندوق پست يا همان كلاه قرمزي و آقاي مجري خودمان پايين بكشد. اما...

پس از شكست همه جانبه پسر مريم و در اين فقر كمدي سينماي ايران، خواب سفيد شايد عاقلانه ترين راه ممكن براي بازگشت حميد جبلي به موفقيتهاي قبلي است. جبلي كه سابقه صداسازي دو عروسك پر فروش را در كارنامه اش دارد، براي خواب سفيد به عروسك قدر نيافته خود، اجازه كار مي دهد و كاراكتر عروسك پسر خاله را با مقداري از طنز عروسك محبوبتر، تبديل به آقا رضاي خواب سفيد مي كند.
فيلم، دو ستون محكم دارد. اول بازي خود جبلي و دوم داستاني جذاب و زيبا.
خواب سفيد، فيلم جبلي بازيگر است. او آن قدر درگير درآوردن نقش خود بوده كه كاملا كارگرداني را فراموش كرده است. بازيهاي بسيار بد بازيگران كناري و ايرادات گاه اوليه كارگرداني در برخي صحنه ها، اين مورد را به خوبي نمايان مي سازد. داستان زيبا اما كوتاه جبلي هم در فيلمنامه به خوبي بسط يافته است. اگر فيلم مي تواند تماشاگرش را تا انتها روي صندلي نگه دارد، به دليل همين فيلمنامه خوب است.

اين فيلم در جشنواره فجر نامزد در يافت جايزه در 7 رشته فيلمنامه، بازيگر نقش اول و دوم مرد، موسيقي، صدابرداري، صداگذاري و چهره پردازي شد كه ديپلم افتخار بهترين بازيگر نقش اول مرد به اين فيلم اهدا شد.

حتماٌ اين فيلم رو ببنيد

  
نویسنده : ممد2 ; ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٤ شهریور ،۱۳۸٢

عاشق از دست رفته

سلام .. بازم مي خوام يه داستان واستون تعريف كنم ... اين داستان با تمامي داستان هايي كه تا بحال تعريف كردم فرق مي كنه ... داستاني از زمان هايي كه ...
يكي بود يكي نبود ... زير گنبد كبود هيچ كي نبود  ...
توي يكي از روزهاي گرم شهريور ماه يه پسر به نام ارژنگ پا به دنياي اينترنت گذاشت ... البته اين ارژنگ ما قبلا هم به اين دنيا اومده بود ولي اين باراومده  تا بمونه ...بمونه تا جايي كه بتونه ... اين ارژنگ ما 17 سال سن داشت ... اول ها به وب گردي مشغول بود از اول ها منظورم 2،3 هفته ي اول هست ... از همه ي پيج ها ديدن مي كرد ... از سايت هاي خبري گرفته تا سايتهاي سكس ... همه جوره هر چي كه دلتون بخواد ... اون چيزي كه اونو به اينترنت نزديك تر مي كرد ...تسلطش در زبان بود كه مي تونست خيلي راحت از اين طريق با دنياي مبهم نت ارتباط برقرار كنه ... تا اينكه يه جايي كلمه اي به نام چت رو خوند ... پيش خودش گفت چت؟ ... و گفت چه چيزه جالبي هست ... ابتدا وارد چت روزي شد ... حتما همگي ،چت سايت روزي كام رو ديديد ... چند روزي اونجا سر گرم بود تا اينكه اينقدر اونجا بود كه همه اونو ميشناختند ... يه روز يه شناسه اومد وارد محيط چت روزي شد به نام عسل ... تا اون زمان ارژنگ فقط با دو سه تا دختر تو روزي حرف زده بود ... البته خوب بيرون از محيط نت هم چشم و گوشش زياد مي جنبيد ... خلاصه عسل وارد شد و بزرگ تو محيط چت نوشت كسي پي ام نده به هيچ عنوان ... اينو نوشت و ديگه ساكت شد ... ارژنگ پيش خودش فكر كرد پس چرا اومده اينجا ؟ ... بهش پي ام داد و گفت سلام ... سلام ... سلام ... شايد 20 بار گفت سلام تا خلاصه عسل جواب داد گفت سلام ... امرتون ...خيلي گرم ازش پرسيد عرض خاصي نداشتم فقط  مي خواستم بپرسم شما كه نمي خوايد چت كنيد چرا اينجا اومديد ... عسل يكم ساكت موند ... و بعد گفت : موضوع شخصي هست و قابل گفتن نيست ... ارژنگ كه خودش اينكاره بود گفت خانوم خانوما من مي دونم دردي داريد ...ميشه در ميون بگذاريد تا بتونم به نوعي بهتون كمك كنم؟عسل گفت: درد من با هيچ مرحمي درمان نميشه ... ارژنگ گفت ... چه چيز بهتر از مرحم عشق ... عسل بعد از چند دقيقه از ارژنگ پرسيد چند سالته ... ارژنگ كه از اين سئوال جا خورده بود ...براي اينكه عسل ارتباطش رو باهاش قطع نكنه و اون جوري كه احساس كرده بود عسل سنش خيلي بيشتر از اون بود گفت من 24 سالمه ... عسل گفت آقاي ارژنگ من 28 سالم هست و شما خيلي كوچك تر از من هستيد فكر نمي كنم بتونيد مشكل منو درك كنيد ... ارژنگ خودش ته ماست مالي بود سريع بين كلام عسل گفت من 27 سالمه ... عسل ناراحت شد و گفت چرا دروغ ميگي من از آدماي دروغ گو بدم مياد ... ارژنگ گفت من دروغ نگفتم مي خواستم اول سن شما رو بدونم بعد سن خودم رو بگم و چون بارها به اين نحو با احساساتم بازي شده اين كار رو كردم ... عسل كه مشكلش نوعي برمي گشت به اين موضوع كاملا ارژنگ رو درك كرد و به نوعي حرفش رو باوركرد... عسل 1 سالي بود كه تو محيط چت بود ... البته 1 سال كه نه ... 7ماه ...ولي ارژنگي كه 2 هفته با چت بود تونست با كمي بازي با كلمات اطمينان عسل رو به خودش جلب كنه ... عسل پرسيد از كجا چت مي كني و به قول خودمون اي اس ال؟ ارژنگ گفت از ................. هستم ...27سالمه و اسمم هم ارژنگ هست ... و بعد سريع گفت شما چطور ... عسل با كمي مكس گفت ... مريم هستم ... از ................. هستم ... و 28 سالمه ... (دوستان چون اين داستان عين واقعيت هست و به دليل اينكه افرادي كه در داستان از آنها نام برده ميشه كاملا وجود خارجي دارند و ممكن هست شما با آنها آشنايي داشته باشيد لذا از بنده خواسته شده مشخصات كامل رو ارائه ندم) ارژنگ پرسيد چرا اسم شناسه رو عسل گذاشتي ... مريم گفت خوب عسلم ديگه ... ارژنگ از فرصت استفاده كرد و گفت اون عسل رو بخورم ... و بعد مريم گفت چون از اسم عسل خوشم مياد اين شناسه رو انتخاب كردم...مريم پرسيد بيا بريم تو ياهو مسنجر ... آي ديت چيه ارژنگ؟ ... ارژنگ كه نمي دونست يا هو مسنجر چيه ! گفت نه اينجا بهتره ... محيطش گرم تر و دلچسب تره ... مريم هم قبول كرد و گفت خوب حرف بزن ... ارژنگ گفت چي بگم .،؟ مريم گفت مگه نمي خواستي مشكل منو حل كني؟ ارژنگ گفت چرا خوب حالا مشكلت چيه؟ ... مريم گفت شوخي كردم ارژنگ ... بگذريم ... و  بعد سريع گفت ارژنگ من چون دوست دارم دوستي ما يه دوستي پاك و بدون هيچ دروغي باشه خودمو كامل تر معرفي مي كنم ... من 2 سال پيش ازدواج كردم  يعني ازدواج نه ...عقد كرديم ... و بعد جدا شدم ... البته من الان زن هستم ... ( قابل ذكر هست كه بعضي از مطالب اين داستان رو به علت اينكه عنوان كردنش مخالف هنجارهاي اجتماعي هست :::: مواردي كه بالاي سن 18 سال است :::: نوشته نميشه ) ارژنگ سريع حرف مريم رو بريد و گفت خوب باشي .. الان كه اينجا هستي و دوستي ما قرار هست يه دوستي پاك باشه ... حالا تو هر چي باشي ...مريم گفت هر چي؟ ارژنگ گفت هر چي!!!
با اين حرف مريم دلش به ارژنگ نزديك تر شد البته مريم يه ازدواج نا موفق داشته و به اين حرفها عادت داشته ولي اين بار يه حسي بهش مي گفته كه بهش اعتماد كن... (تا يادم نرفته از تمامي عوامل اين داستان قدرداني و تشكر مي كنم كه اجازه ي اين رو دادند تا اين موضوع اينجا مطرح شه ... آقا ارژنگ و ... تشكر مي كنم .) ارژنگ ميگه من صاحب يه شركت هستم تو ........ ، البته قابل ذكر هست كه دروغ نگفته بود شركتي كه ازش نام برده بود شركت پدرش بود . از مريم پرسيد مريم تو چي؟ شاغلي؟ مريم اولش ترسيد از خودش بگه ولي گفت : من هم تو يك شركت حسابدارم ... ديپلم رياضي دارم ... توي شركت .......... حسابدارم و ميشه گفت تمامي مسئوليت حسابرسي اين شركت در دست منه ... پرسيد ارژنگ مدركت چيه؟ ارژنگ گفت كارشناسي ... كارشناس ميكانيك ... قابل ذكر كه ارژنگ عاشق ميكانيك بود ... اينم بگم كه ارژنگ و مريم همشهري نبودن اونا خيلي از هم دور بودن ... ارژنگ گفت :مريم از خودت بگو : بيشتر بگو ... (باز هم بايد توضيح بدم كه اين داستان دقيقا 5 ماه طول ميكشه ولي چون قسمتي از مطالب به درخواست ارژنگ حذف شده {حرفهاي خيلي خودماني مريم و ارژنگ } اين داستان در اين چند خط خلاصه ميشه ) مريم شروع ميكنه به باز كردن سفره ي دلش ... ميگه من عاشق درس خوندن بودم و خيلي درسم خوب بود ... 18 سالم بود كه ديپلم رياضي رو گرفتم ولي نتونستم سال اول دانشگاه قبول شم ... 19 سالم بود كه متاسفانه مادرم فوت كرد و من موندمو برادرا و خواهرم و پدرم ... ارژنگ پرسيد چند نفريد ؟ مريم گفت : ما 7 تا بچه ايم ... 2 تا دختر ... 5 تا پسر ... از برادرا و خواهراش پرسيد ... گفت دو تا از برادرام سوم راهنمايي هستن ... يكيشون 17 سالشه و داره رشته ي طلاسازي رو مي خونه يكي ديگه 20 سالشه و بيكار ... يكي ديگه هم ازدواج كرده و 30 سالشه ... يه خواهر هم دارم كه ازدواج كرده و يه بچه ي گل هم داره ... (شامباسگامبالو) ... من هم كه 25 سال داشتم كه با يكي كه من ازش گذشتم ولي به خدا مي سپارمش عقد كردم ...مدت دو سال باهاش بودم ولي ديدم اون كسي نيست كه مرد زندگي باشه و اصلا احساس نمي كر كه متاهل شده ...ارژنگ بهد زده فقط مي خوند ... ولي كامل حرفاي مريم رو درك مي كرد ... ارژنگ گفت تو با اين وضعيتت چرا به نت اومدي و يا اصلا چطوري تونستي بياي و اصلا چرا اومدي چت ؟ مريم گفت من خيلي تنهام ...خيلي ...تنها آرزوم اينه كه يه روز با يه كيف پر پول برم بيرون براي برادرام لباس و هر چي دوست دارن بخرم ...همين ... ارژنگ گفت پدرت چه كارس؟ مريم گفت : .................... ... و ارژنگ متاثر تر از قبل فقط گوش مي داد مريم گفت من الان از اداره آنلاين هستم و هر موقع كه بتونم آنلاين ميشم و ميام تو محيط چت تا ببينم ديگران چي ميگن ... تو يه جمع مجازي قرار بگيرم و يكم برم تو رويا ... دروغ هايي كه تو اين محيط به هم ميگن ببينم و كمي از اين وضعيت خودمو در بيارم .و يه چند لحظه اي راحت باشم . ولي امان از اين مسئولم كه مدام مواظبمه ... البته خيلي آدم خوبي هست ... خيلي ...مريم ديگه بايد مي رفت خونه ... سرويسشون اومده بود و بايد مي رفت ... بعد از كلي ماچو بوسه از هم خداحافظي كردن و مريم رفت ... ارژنگ موند و حرفهايي كه تو فكرش مي چرخيد به مسئوليتي كه به گردن گرفته بود با بازيي كه با يه دختر داشت مي كرد ... سريع كامپيوترش رو خاموش كرد و از خونه زد بيرون ... نمي دونست داره كجا ميره ... فقط ميرفت ... قدمهاي بزرگ ...صداي كفشي كه رو زمين كشيده مي شد ...اشكهايي كه از چشماش سر آزير ميشد ... و جمعيتي كه نگاش مي كردن ...وقتي به خودش اومد ديد جلو يه مركز مشاوره هست ... رفت بالا و بدون نوبت سرش رو انداخت پايين رفت تو اتاق مشاور ...با گريه تمامي موضوع رو با مشاور در ميون گذاشت ...ولي مشاور كه با محيط نت آشنا نبود نتونست دركش كنه و .............. ... ارژنگ اومد بيرون و يادش اومد كه مريم گفته بود ياهو مسنجر ...رفت تو سي دي هاش گشت يه ياهو مسنجر پيدا كرد و نصب كرد و خلاصه اينقدر باهاش و رفت تا يه آي دي ساخت ... و باهاش آنلاين شد و اينقدر باهاش ور رفت تا تقريبا بهش مسلط شد ... فردايي ساعت 11 صبح همان طور كه قرار گذاشته بودن مريم و ارژنگ اومدن ... و مريم خوشحال از اينكه ارژنگ رو داره و ارژنگ بدحال تر از گذشته كه چنين كاري رو كرده ...ارژنگ پرسيد آي ديت چيه مريم ... مريم گفت : ......................... ... و بعد آي دي ارژنگ رو پرسيد ... ارژنگ بهش گفت : .................... ... و اونا از روزي كه خيلي ها رو با هم آشنا كرده بود و ................. خداحافظي كردن و به ياهو مسنجر ...نرم افزار شادي ها ...غم ها ...جدائي ها ...ستم ها ...ظلم ها ... پيوندها و ............. ... سلام گفتن ... و ............. روزها و روزها گذشت و ارژنگ با مريم حرف ميزد و به نوعي اونو از حالت افسردگي در آورده بود ... طوري كه مريم آرزو مي كرد تو خونه يه سيستم داشته باشه تا مدام با ارژنگ باشه ولي ارژنگ هر روز حالش بدتر مي شد چون داشت نوعي با احساسات يه دختر بازي مي كرد ... طوري كه هر شب خواب مي ديد ...يه روز بدون اينكه ارژنگ بخواد مريم شماره تلفنش رو داد و از ارژنگ خواست كه بهش زنگ بزنه ... ارژنگ كه خيلي سخت بود تا با مريم صحبت كنه خلاصه با درخواستهاي مكرر مريم مواجه شد و مجبور شد كه تماس بگيره ... ارژنگ زنگ زد و يه خانوم با صداي خيلي دلنشين گفت الو .... سلام ... بفرماييد ... از پشت خط ارژنگ گفت سلام عسل ... مريم يه لحظه انگار تو وجودش يه شعله اي نو روشن كرده باشن و با احساسات گفت : سلام آقايي ... خوبي عزيزم ... همچين كه گفت عزيزم ...تو چشاي ارژنگ اشك جمع شد و با صدايي لرزان مي خواست بگه ... مي خواست حقيقت رو بگه ولي نتونست چون با گفتن حقيقت دو حالت پيش مي يومد يا اينكه مريم گوشي رو مي گذاشت و حقيقت رو قبول ميكرد و اينكه مي فهميد كه به اين راحتي نبايد به كسي اعتماد مي كرد و مانند فرد قبلي به خدا مي سپردش و يك باره ديگه ضربه ي شديد روحي مي خورد ... و يا اينكه مثل يكي از دوستاي خودم باز هم در آغوش مي گرفتش ...ارژنگ نتونست انتخاب كنه و به مريم گفت كه نمي تونه صحبت كنه و گوشي رو گذاشت و دوباره برگشت به مسنجر و كلي اونجا با هم حرف زدن ... تا اينكه خيلي به هم نزديك شدن ... خيلي ... طوري كه  فكر كن سالها همديگرو ميشناسن و با هم زندگي كردن ...يه روز مريم با زبون بي زبوني به ارژنگ پيشنهاد ارتباطي نزديك تر ميده ... ولي ارژنگ كه شرايط چنين موقعيتي رو نداشت با هزار تا ماست مالي  قضيه رو عوض كرد ...يه روز تولد مريم شد ...ارژنگ واسش كادو پست كرد ... يه روز مريم گفت از ............. خوشش مياد ... ارژنگ ....... رو با دو شاخه گل رز براي مريم پست كرد ... يه روز واسش نامه داد ... يه روز واسش مقالاتي داد كه بيشتر با مواضع سخت زندگي آشنا شه ... يه روز واسش سي دي فرستاد و خلاصه .... ارژنگ تونست با يكي از دوستاي اينترنتيش از راه دور كه همشهري مريم بود مواظبش باشه و هر كمي و كاستي رو بدون اينكه خودش احساس كنه براش رديف كنه ... يه 4 ماه و نيمي از اين قضيه گذشت ... يه دو هفته اي از مريم خبري نشد هر بار به مريم زنگ مي زد با يه جوابي رو برو ميشد ... يه روز كه پشت سيستم نشسته بود ...تلفن زنگ زد ...يك بار ...دو بار ...سه بار گوشي رو برداشت ...رضا بود ... دوست اينترنتي ارژنگ هموني كه مواظب مريم بود تا اتفاقي واسش نيفته ...رضا با صدايي گرفته پشت گوشي گفت ... ارژنگ يه چيز مي گم كنترل خودتو حفط كن ...ارژنگ گفت بنال رضا واسه مريم اتفاقي افتاده ...؟؟؟ رضا با صداي بغض كرده گفت : ارژنگ مريم فوت كرد ... ارژنگ اشكاش سر ازير شد رضا توضيح داد كه ناراحتي قلبي داشته و متاسفانه ديشب فوت كرد ...و 2 هفته اي بود كه بيمارستان بود ... ارژنگ با گريه و هق هق كنان گفت ...كجا .. مراسم كجاست؟ كي؟ رضا بهش گفت : .............................. ساعت 8 شب بود ... هيچ كس خونه نبود ...ارژنگ سريع زنگ زد به موبايل مامان و باباش و گفت من دارم مي رم مسافرت و با كلي خواهش تمنا ساعت 22:30 دقيقه بود كه رفت ترمينال يه ماشين دربست گرفت و رفت ... فردايي ساعت 19:45 دقيقه بود كه رسيد به مقصد ...و چون به اون شهري كه محل سكونت مريم بود آشنا بود خودشو رسوند به خونه ي مريم اينا (نشاني رو مريم داده بود)و ديد بله ... همون طور كه رضا گفته بود ... خونه اي قديمي ... درهاي كلون دار ....ديوار ريخته ... تاغچهاي سنگي ... پرده هاي سياه ... صداي تلاوت قرآن ...آروم رفت تو كوچه با ساكي كه تو دستش بود نا خداگاه از دستش افتاد ...وارد خونه شد كه درش باز بود ...سقف خونه اينقدر قديمي بود هر لحظه امكان ريختن داشت ...پنجره ها به جاي شيشه با تيكه هاي گوني حفاظ شده بود ...سمت چپ دو برادرش رو ديد  بغض كرده به اتاق مريم نگاه مي كردن ... ارژنگ وارد خونه شد ... پدر مريم رو ديد و گفت سلام آقاي .......... ... پدر مريم با قيافه اي بهت زده پرسيد شما؟ در همين حين خواهر مريم از ته حياط اومد جلوي ارژنگ و گفت ... آقاي ارژنگ ............ شما هستين؟ ارژنگ با چهره اي مضطرب و با لبي لرزان گفت بله !!! خواهر مريم گفت چند لحظه تشريف داشته باشين ...الان ميام ... رفت تو خونه بعد از چند لحظه برگشت و پاكتي رو به ارژنگ داد و گفت : آقاي ارژنگ اينو مريم قبل از رفتنش به من داده بود و در آخرين لحظه بهم گفت تو مياي و گفت وقتي اومدي اينو بهت بدم و بهم گفت از طرفش از ته دل بگم دوستت دارم ... ارژنگ ميشينه رو زمين و ديگه چيزي نميگه ...بعد از چند دقيقه رضا از راه مي رسه و چون فقط يك دوست اينترنتي بوده و ارژنگ رو نميشناخته با پرس و جو ارژنگ رو پيدا ميكنه ... و ميره ميشينه پيشش و ميگه سلام ارژنگ ...تسليت ميگم من رضا هستم ... رضاي ..... و اسم آي ديشو ميگه ...ارژنگ سرشو بلند ميكنه و تو چشاي رضا كه 25 سالش بود نگاهي ميكنه و با گريه ميگه من بد كردم من بد كردم و سرشو مي ذاره رو شونه هاي رضا و تا جايي كه جون داشت گريه مي كنه طوري كه از حال ميره و رضا اونو به بيمارستان ............ مي رسونه ...ارژنگ بعد از چند ساعت به هوش مياد مي بينه لوله ي بلند سرم از پايه ي سرم به دستش وصله وقتي به خودش مياد رضا رو ميبينه كه با يكي از برادر هاي مريم كنارش نشستن ...بدون هيچ درنگي ميگه نامه ...نامه ...نامه ...و رضا نامه رو از جيبش درمياره و ميده دستش ... و از رضا و ........... مي خواد كه از اتاق بيرون برن ...نامه رو كه باز ميكنه ...ميبينه اولش نوشته ...به نام خدا ...سلام ارژنگ عزيزم ...ميدونم وقتي اينو مي خوني من نيستم نميدونم تو كجايي ولي مي دونم كه اينو مي خوني ...فقط دو جمله واست مي نويسم ...اولي اين كه مي دونم 17 سالت هست و دوستت دارم براي اينكه خواستي مشكلمو كه همانا تنهايي هست حل كني بهت مي گم از صميم قلب عاشقتم ..و عاشق پا به دنياي ديگه مي ذارم ...طلب حلاليت ...مريم ... (اين نامه كمي بيشتر از اين بوده ولي به درخواست ارژنگ فقط همين قسمت انتشار پيدا ميكنه) ...اين داستان به پايان رسيد الان ارژنگ ما هست و شاهد اين قضايا و خواننده ي هميشگي اين بلاگ و وبلاگهاي ديگم ...ارژنگ هست با مريمش ...مريمي كه عاشقش بود ...
مي دونم كه اين اتفاق ممكنه بارها افتاده باشه ...حتي دوستان ديگر هم چنين اتفاقي را به وضوح ديدن ... شما ...آره شما ...مي دونم كه زخمت رو دوباره تازه كردم ولي گاهي اوقات اين زخمها التيام دهنده ي دردهاي فعلي هست ...گاهي اوقات حقايق رو به چشم همگي باز مي كنه ...و چيزهايي كه قبلا نمي ديديم رو آشكار مي كنه به سوي هر خواننده اي ... در پايان باز هم از ارژنگ عزيز ...و تمامي دوستاني كه اجازه دادند اين داستان اينجا مطرح شه ...كمال تشكر رو دارم ...براي شادي روح مريم عزيز هم دعا مي كنيم و طلب مغفرت ...التماس دعاي خير

  
نویسنده : ممد2 ; ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ امرداد ،۱۳۸٢

عينک شب

ســـــــــــــلام خدمت تمامی دوستان و عزيزانی که لطف می کنن و به اين کلبه ی حقير تشريف ميارن و با نظرات گرانقيمت خود اينجانب را مورد الطاف خويش قرار می دهند ... پرسيده شد کجا هستم ... عرض می کنم همين دور و برا ...زندگی سخته ...  ... ولی چشم ...

~~~~~~~~~~~~~~

چند روز پيش داشتم از اتوبان تهران-کرج می گذشتم چشمام خورد به پشت يه خاور ... يه جمله ای نوشته بود که خيلی منو تو فکر فرو برد ... نوشته بود:

امروز.. همان فرداييست که ديروز نگرانش بودی

  
نویسنده : ممد2 ; ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ امرداد ،۱۳۸٢

برهوت

يادتونه سونی تو يکی از تبليغاتش يه کليپ نشون ميداد که با هندی کم سونی يه شخص داره فيلم ميگيره بعد دکمه ی بازگشت رو ميزنه فيلم به عقب بازميگرده و در آخر گوينده ميگه:

زندگی دکمه ی بازگشت ندارد

  
نویسنده : ممد2 ; ساعت ۱:٠٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ امرداد ،۱۳۸٢

چه بايد کرد؟

چقدر خوشکله!!!دمت گرم!!!

من که نمی دونم اين چيه !!! سرم گيج رفت اينقدر برج ديدم ... اههههههههههه!!!

  
نویسنده : ممد2 ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٦ امرداد ،۱۳۸٢

برای نيايش

قبلاً ها گوشي را كه بر مي داشت برايت از پدر مي گفت، از اندك لحظات گفت و گو با او و محدود كلمات رد و بدل شده بين آنها.

قبلاً ها كه «نيايش» كوچك تر هم بود پدر در ذهن اش همان تصويري را داشت كه در ذهن نگران مادر، و پدر در كلمات كودكانه نيايش واگويه اندوه بزرگ مادر بود.

‌اين روزها كه بزرگتر هم شده است (نه آنقدر بزرگ كه قلب كوچكش را حجم هجوم بيداد راهي باشد) پدر، نه در قالب كلمات كه در تصاوير در ذهن او، جاي گرفته است.

اين روزها وقتي براي احوالپرسي به همسر درمانده اي كه مستأصل و حيران مي كوشد تا نشاني از شوهر بيابد، زنگ مي زني، «نيايش» از نقاشيهايش سخن مي گويد، از اينكه آرزو دارد با ماژيك و نه آن هم با انگشتان رنگين، نقاشي جنگل را بكشد. جنگلي سبز با كوه هاي افراشته و خورشيدي كه چشمانش به همان اندازه چشمهاي كوچ و زيباي «نيايش»، گرم و سرشار از طراوت زندگي است.

اين روزها، اگرچه «نيايش» به دغدغه هاي مادر خسته از جستن و جستن و درمانده از نايافتن و نايافتن ، گوش فرا مي دهد ، همكلام با مادر سخن نمي گويد.

اين روزها نگاه كودكانه و معصومانه اش پدر را در سر سبزي جنگلهايي مي جويد كه رودهايي كوچك ، سخاوتمندانه از آنها به انتهاي كاغذ در جريان اند.

اين روزها ، اگر چه او مفهوم زندان، انفرادي و … را بيشتر درك مي كند، اما كلامش جز از پرندگان و خورشيد نقاشي هايش نيست.

اگر چه قلب مادر از واگويه هاي اين كلام كه «اين بار پدر را آنچنان بر زمين خواهم كوفت تا ستون فقرات اش در هم خرد شود» در تنگي قفس استخواني خود را به در و ديوار مي كوبد و تو مي تواني با نگاه در چشمان كوچك و روشن نيايش هراسي نامفهوم را بخواني، ليك كاغذهاي دفتر كوچك نقاشي «نيايش» در تب و تاب رويشي تازه از سبزينه هاي عشق دختركي كوچك به پدرش لحظه شماري مي كنند.

دختركي كوچك كه در محروميت از آغوش پر مهر پدر آنچنان سبز مي انديشد كه قلبش در باور اين سبزي براي حلول جنگل در خانه كوچكشان بي تاب است.

به راستي، آيا معجزه أي نيز قادر خواهد بود تا روزهاي خشك تنهايي مادر را نيز رنگي از سبزي زند؟!

  
نویسنده : ممد2 ; ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ امرداد ،۱۳۸٢

 

می دونستی خيلی باهالی؟

فکر کردی تهشی ....عمرن ...تونستی فيفا ۲۰۰۰ منو ببر(پلی استيشن)

  
نویسنده : ممد2 ; ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٢ امرداد ،۱۳۸٢

هميشه تنها

سرود سبز شقايق هميشه بر پا بود
شبي كه نغمهء دريا ، ترنّم ما بود
 
ميان سينهء مردم ترانه اي زيبا
به رنگ بال كبوتر ، به رنگ رويا بود
 
زلال آبي چشمت در اين شب مهتاب
مثال پنجره اي رو به سوي دريا بود
 
كنار اين همه آهن، ميان اين همه دود
درون سينهء گلها ، ترانه پيدا بود
 
شكوه آبي دريا در اين غروب خزان
براي هستي دلها ، اميد فردا بود
 
بخوان ترانهء عشقي مثال شب پره ها
براي خاطر او كه ، هميشه تنها بود
 
براي از تو سرودن سبد سبد احساس
ميان چشم و دل و دفترم هويدا بود
  
نویسنده : ممد2 ; ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٠ امرداد ،۱۳۸٢

چه کنيم؟

حيف بود شما نبينين!!!

طفلکی گاوه!!!آخی !!!

 

  
نویسنده : ممد2 ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٩ امرداد ،۱۳۸٢

 

گودزيلای رنگی!!!

اينجا کجاست؟

  
نویسنده : ممد2 ; ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٧ امرداد ،۱۳۸٢

زندگی زيباست غمگينش مکن!!!

کف نياری خوشکل!!!

  
نویسنده : ممد2 ; ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ تیر ،۱۳۸٢

اخـــــــــــــــــــــمو

اخماتو باز کن ....لــــــــوس!!!

جان فدای توپ...نکشی خودتو!*

  
نویسنده : ممد2 ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ تیر ،۱۳۸٢

های های

اينا مال من بيــــــــد!!!

ميدونی داری رو چی ميفتی؟!!!

 

  
نویسنده : ممد2 ; ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ تیر ،۱۳۸٢

بدون شرح!!!

بدون شرح!!!

  
نویسنده : ممد2 ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ تیر ،۱۳۸٢

بدون شرح!!!

بدون شرح!!!

  
نویسنده : ممد2 ; ساعت ۸:٤٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ تیر ،۱۳۸٢

                         

 راستشو بگو !!از مغولستان فرار نکردی؟

                              

وااااااااااااااااای !!!واسه چی می خندی شيطون؟ ها؟

                                                                   

  
نویسنده : ممد2 ; ساعت ۱:٥٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ تیر ،۱۳۸٢

کمی تنوع!!!

  
نویسنده : ممد2 ; ساعت ٥:۱٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ تیر ،۱۳۸٢

ديدار

جيب هايت را پر كن

از سپيده و آفتاب

وقتي به ديدار كسي مي روي

كه در گود ترين جاي شب

به انتظار توست.

انتظار

  
نویسنده : ممد2 ; ساعت ٤:٢٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٠ تیر ،۱۳۸٢

مهر او

می خوام يه داستان ديگه تعريف کنم...

يکی بود يکی نبود تويه شهر قصه ی ما يه کسی بود اسمش محمد بود(حتما می پرسن چرا شخصيتهای داستانت همه اسمشون محمد؟بايد عرض کنم همين طوری دليل خاصی نداره )داشتم مي گفتم از اين محمد هر چي بگم كم گفتم ... اول بذار كامل نعرفيش كنم ... اين محمد قصه ي ما فردي هست كه فطرت بسيار پستي داره و مي تونه در آن واحد 500 نفر و مچل كونه و سر كار بذاره ... از پستي اي فرد هر چي بگم كم گفتم در ضمن در زمينه ي بازي و تلافي كردن هم تبهر خاصي داره ... (خدا كنه تبهر رو درست نوشته باشم ... اگر اشتباهه يه كلاس ديكته ي خوب بهم معرفي كنيد برم اونجا) بگذريم از خصوصيت فردي اين فرد ..... اومممممم اصلا من چرا اينجا اومدم يه جور ديگه بايد داستان رو شروع مي كردم ... اِ اِ اِ اِ ... اشتباه كردم ... ببخشيد ... اِ اااااااا اِ اصلاً قاطي كردم ... داستان يادم رفت ... ولـــــي دوست دارم خودتون پايانشو بهم بگيد.

  
نویسنده : ممد2 ; ساعت ۳:٤٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٩ تیر ،۱۳۸٢

لحظه ها

براي اين لحظه ها

يك حرف

از هوا

يك واژه

از صدا

براي اين لحظه ها

كه سطرهايش خالي ست.

يك تكه ابر-

براي اين آتش

يك شعله ي بي تابي ست.

يك پنجره

به سمت ستاره

كه آخرين سوسويش

جاري ست.

  
نویسنده : ممد2 ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ تیر ،۱۳۸٢

روحشان شاد

  
نویسنده : ممد2 ; ساعت ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ تیر ،۱۳۸٢

دوباره آمد و…

کسيكه قصه من را نوشت و از بر كرد

تمام ثانيه ها را شبيه من سر كرد

شبي كه صبح لب ياس گونه اش در من

شگفت و خاك مرا بوسه اش معطر كرد

شبيه ساز شدم در نگاه محرم او

مرا گرفت به دست و نواخت،باور كرد

گلي كه داد به دستم زمان تلخ عبور

غمش گرفت ز من ،دانه دانه پرپر كرد

دويده بود خيالش به چشم بي كسيم

دوباره اشك شد و گونه مرا تر كرد

شبي شنيد صدايي شبيه قلب مرا

كه ساز ميزد و سوزش زمانه را كر كرد

دوباره آمد و شعر مرا به پايان برد

كسيكه قصه من را نوشت و از بر كرد

  
نویسنده : ممد2 ; ساعت ٦:۳٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ تیر ،۱۳۸٢

هويت

گفتم كه اين شناسنامه اصلا به من ربطي ندارد
و هيچ نسبتي هم با فردوسي ندارم
با سرطان محمود چرا؟
بچه كه بوديم تيله بازي مي كرديم در غرنه
و عصباني كه مي شدم
به اس مي گفتم سرطان
سلطان نه،سرطان با سين وري.
آن وقت هنوز لام اختراع نشده بود
سند هم بخواهيد مي دهم
كتيبه هاي پارسي را كه خوانده ايد
من فقط بالهايم را قيچي كرده ام
تا كسي پي به هويتم نبرد
شناسنامه ام را مي گوييد؟!
گفتم كه اين شناسنامه اصلا به من ربطي ندارد
پيدايش كردم
دم دروازه
پشت درختهاي كنار جاده افتاده بود
پيدايش كردم
چالش كرده بودند زير درخت ها
به دردم مي خورد
بي هويت كه نميشد وارد شهر شدو
رفت وسط ميدان ايستادو
نفس كش طلبيد.
عكس رويش را مي گوييد؟!

خوب معلوم است كه عوضش كرده ام
صورت خودم را چسبانده ام جايش
نه سهراب را مي شناسم
نه اسفنديار را
سودابه را چرا!
فقط يك بار ديدمش در بازار برده فروشها
گذاشته بودنش به تماشا
نمي فروختنش
گذاشته بودنش به تماشا
تا كنيزهاي سياه سوخته اشان را آب كنند
به مرداني كه دهانشان آب افتاده بود
از تماشاي سودابه
كه سفيد بود و چاق
با چشم و ابروي قجري
مثل همين تابلويي كه زده اند اينجا
سر در شمس العماره
فقط همين يكبار ديدمش
نه تهديدش كردم و نگفتم فاسد است.
اربابي كه بهايم را پرداخت
بهايم را،نه خون بهايم را
گفت…
گفتم كه همه اش ساختگي بود
براي ورود به شهر
بقيه اش را،هم كه خودتان خوانده ايد
و اين شناسنامه هم اصلا ربطي به من ندارد.

  
نویسنده : ممد2 ; ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ تیر ،۱۳۸٢

صدا می زند مرا.........

با جامه يی سياه
دلم از تمام جهان
به خانه باز آمده است
پاره يی که در خامه می تپيد
نمی تپد ديگر
و گوری
در انتهای خيال
دهان گشوده
صدا ميزند مرا
سر از پا نمی شنتاسد
دختری که
-پرنده بال می گشايد و
او نگاه می کند-
خيره می شود به جايی دور
کجا؟
او نمی داند
وقتی تمام درچه های زندگی بسته است
پرنده بال می گشايد
او نگاه می کند به جايی دور
آن نگاه طولانی
همين که به پشت سينه ی ديوار می رسم
به سينه يی از سيمان می خورد و
بخش می شود و
حالا
هزار چشم به گذشته ی من نگاه می کند
با اين همه چشم
به مرده من خيره مانده ايد
که چه بشنويد؟
آن نگاه طولانی
پا پس کشيده

دارد مرا دنبال می کند
من
پا پس کشيده ام
از اول اين شعر هم
من آن نگاه طولانی را
دنبال می کنم
همين که به پشت سينه ی ديوار می رسد
به سينه ای از سيمان می خورم و
تمام روز را می نشينم و به روز های گذشته نگاه می کنم.
گاهی سکوت
تو را به جايی مي برد
که او آنجا نيست
هيچکس آنجا نيست
مي روی و
باز می گردی
همنوز ايستاده نگاهت می کند
نگاهش اگر لبی شود
لب اگر بگشايد
خدا را
آنجا کجا بود
به او چه بايد گفت؟!

  
نویسنده : ممد2 ; ساعت ۱:٠٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ تیر ،۱۳۸٢

محتاج

امروز عمل لاله و لادن آغاز ميشه ...بياين دعا کنيم تا اين عمل به خوبی و به سلامت به اتمام برسه و لاله و لادن عزيز به جمع دوستان و عزيزانشون برگردندو به زندگی عادی خودشون تو اين جهان ادامه بدن ...به اميد آن روز ... التماس دعای خير.



  
نویسنده : ممد2 ; ساعت ٩:٢٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٥ تیر ،۱۳۸٢

داستانی از .......

ســـــــــــــــــــلام ... می خوام يه داستان تعريف کنم ... داستانی از .........
به نام خدا
يکی بود يکی نبود
يه شهری بود با انواع آدمها،خوب ،بد ،زيبا،زشت،مهربان،شمرو........... هر چي دوست داشتين پيدا ميكردين تو اين شهر ... تو اين شهر زنان و مردان با هم از همه نظر مساوي بودن و مردم صاحب اين شهر بودن .بچه ها تو كوچه ها بازي مي كردن .هر نوع بازي ي ي كه به فكرت مي رسه .ولي اين شهر مثل افسانه ها يه جادوگر خطرناك و غمگين داشت .اين شهر يك چيز ديگه هم داشت .و اون چيز يك پسر به نام محمد داشت(نه بابا من نيستم)اين آقا محمد ما خيلي بازيگوش و در عين حال خوش قلب بود ...البته يادم نره كه اين محمد ما خيلي تو شهر اعتبار داشت و با سن كمش خيلي ها ازش حساب ميبردن ... البته حساب نه ... نوعي احترام.به هر حال روزي از روزها جادوگر غمگين به شهر مياد هر كي يه طرف فرار مي كنه و شهر خالي از سكنه ميشه ... فقط پير مردها و پير زنها باقي مي مونن ... و يكي كه اسمش محمد بود ... آره اين همون محمد ... جادوگر وارد شهر ميشه و به هيچ جايي آسيب نميرسونه و مثل ديو هاي با كلاس به طرف منزل محمد ميره ...محمد كه از اين موضوع با خبر ميشه سريع يك گل از گلدون خونشون بر ميداره ...تو گلاب فرو ميبره ... بوسه اي بر سرش مي زنه ... و از پله هاي خونشون تند و تيز پايين ميره و از كناره ي حوض مي پره و باد عبورش موجي رو تو حوض پديدار مي كنه اين موج ماهي رو از خواب بيدار ميكنه ... ماهي قرمز كوچولو خودشو تكوني ميده .. باله هاشو كش مياره و خستگيشو در مي كنه و سرشو از آب بيرون مياره ميگه ... محمد .. محمد ... محمد ...محمد وقتي صداي ماهي پردهي گوششو به تكون وا ميداره بر مي گرده و ميگه ((جانم عزيزم))ماهي ميگه محمد با اين عجله كجا ميري ؟محمد ميگه دارم ميرم به پيشواز جادوگر ...ماهي ميگه اون ديو خطرناك؟محمد جواب ميده آره!!! و با سرعت در خونه رو باز ميكنه و ميپره تو كوچه ولي وقتي قدمش رو تو كوچه ميذاره ...با يه صحنه ي عجيب رو برو ميشه ؟اون صحنه دقيقا خودش بود ... البته خودش نبود ... همون ديو بود ولي با همون گل با همون بوي گلاب با همون بوسه بر لبه ي گلبرگش ... محمد سر جاش خشك شد .... ديو اومد جلو گفت سلام محمد جان ...محمد با چهره اي بهت زده گفت : س س س سلام ... حال شما خوبه؟ديو گفت:ممنونم و فـــــــــــــــــــرياد زد ديگه غمگين نيستم... فريادي زد كه به گوش همه ي اهالي شهر رسيد ... محمد گفت خوشحالم ... جادوگر محو شد ... ماهي تو حوض اومد رو آب و پودر شد ... گل تو دست محمد پژمرد ... فقط يك چيز باقي موند... گلي با عطر گلاب و بوسه اي بر لبه ي گلبرگش روي زمين ... محمد خم شد و گل رو برداشت ... و ديد كه روش هك شده ... به فكر آينده باش !

  
نویسنده : ممد2 ; ساعت ۸:٢٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ تیر ،۱۳۸٢

عشق زميني

با هرچه عشق، نام تو را مي توان نوشت
با هرچه رود، راه تو را مي توان سرود
بيم حصار نيست كه هر قفل كهنه را
با دست هاي روشن تو مي توان گشود
دل روشني دارم أي عشق صدايم كن از هر كجا كه مي تواني …
صدايم كن از گلوگاه سبز شكفتن
صدايم كن از صدفهاي سرشار باران
صدايم كن از اوج غربت عشق
صدايم كن از خلوت خاطرات پرستو
بگو پشت پرواز مرغان عاشق چه رازيست؟
بگو با كدامين افق مي توان تا شقايق خطر كرد؟
بگو با كدامين نفس مي توان تا كبوتر سفر كرد؟
مرا خوب مي شناسي تو أي عشق
من از آشنايان احساس آبم
همسايه ام مهربانيست … و طوفان يك گل مرا زيرور كرد



دل پردردي داشت به آرامي سخن مي گفت و از بي مهريها مي ناليد. سروده فوق زبان حال او بود! از اين كه عشق دختري، خواب و خوراك او را ربوده خيلي حوصله حرف زدن نداشت. چند جمله گفت و از كنارم برخاست و رفت.
من ماندم و خيالاتم. جملات فوق توصيف گوشه أي از حال و روز جوان عاشقي است كه بر روي نيمكت محوطه دانشگاه ، گوشهاي شنوايي براي شنيدن پيدا كرده بود. جواني كه در اين دنياي بزرگ فقط دل شيدايي داشت و بس.
فقط همين!! نه پدر پولداري، نه خانه مجللي و نه … در ميان بستگان او، صاحب منصبي هم پيدا نمي شد كه براي اشتغال او پارتي بازي كند. اگر بخت يار او بود و روزي در مرحله اول جذب علمي دواير دولتي، قبول مي شد، احتمالاً در مراحل بعد صورت تيغ زده و پيراهن آستين كوتاه و شلوار لي او، مشكلاتي ايجاد مي كرد. اول كه شروع به صحبت كرد، خيلي ميل به گفتن نداشت. در يك مهماني با دختري آشنا شده بود. اول زيبايي و قد و قامت دختر و بعد اخلاق و رفتار او، حسابي جذبش كرده بود.
از پدرش گفت. صاحب مغازه أي در يكي از محله هاي قديمي گرگان كه البته عشق او را گناه نابخشودني مي دانست! از آينده تيره و تاريك خود، از دستان خالي و … از نفاق ها و دورويي ها … از ظاهر سازيها و … خلاصه از بي كسي خود … آنقدر گفت و گفت تا آنكه اشك در چشمان او جمع شد.
در اين جا لحظه أي به خود فرو رفتم در فكر اين كه چه پاسخي براي او دارم؟ گيرم كه جوابي به او دادم و رفت. با خيل عظيم جوانان مقل او چه كنم؟ با قلب و دل پاك خسته از نامهربانيها و رياكاريهاي آنان چه بايد كرد؟ عجب! عشق آنان را «ذنب لايغفر» خوانديم.
شاد زيستن و تنوع طلبي آنان را در حصاري از تنگ نظري ها و سليقه هاي قديمي محصور كرديم . غافل از آن كه عشق پاك و صادقانه آنان بر طبق «فألف بين قلوبكم» ريشه خدايي دارد كه شايد اين عشق بتواند دستمايه أي جهت قرب بيشتر آنان به خداي معبود و معشوق جهان هستي قرار گيرد. يعني همان مقصد و هدف عارفان و سالكان راه خدا.
زمان آن رسيده است كه خواسته ها و تمايلات جوانان را باور كنيم و به دور از سليقه هايي كه به 50 سال قبل تعلق دارند، در عصر «دهكده جهاني» زمينه هاي جواني كردن آنان را بيش از پيش فراهم سازيم تا جامعه أي شاد و پويا داشته باشيم.


به اميد آن روز

  
نویسنده : ممد2 ; ساعت ۱:٤٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٢ تیر ،۱۳۸٢

مـــــــــــــــا اومديم ........

ســــــــــــــــــــــلام ... واي نميدونين اين مسافرت چقدر تلخ بود ... براي چي؟براي اينكه از شما ها و از اينجا دور بودم ...ولي به هر حال اومدم ... حق يارتون ... كوچيكه همتون ممد ۲

  
نویسنده : ممد2 ; ساعت ٤:٥٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ خرداد ،۱۳۸٢

آه...

آه...
تا به كي چون باد
بي هيچ صداي پا
تنها تر از درخت
با خاطرات زرد
رهسپار كوچه هاي بي كسي باشم؟
مانده ام گنگ و رها
ميان كوچه هاي خاموش
تا به كي بايد
ترجمان ماجراي بي كسي باشم؟

کوچيکه همتون ممد ۲
  
نویسنده : ممد2 ; ساعت ٧:۱۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ فروردین ،۱۳۸٢

گذار

گذار
باد را
بر گرفته ام
به دو انگشت
باغ را
برگرفته ام
به دو پلك
و اندوه جهان را
به حنجره.
تا بار آبگينه خود را
به سلامت بگذرانم
ياري كن!

کوچيکه همتون ممد ۲   
نویسنده : ممد2 ; ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ فروردین ،۱۳۸٢

سر انجام

سر انجام
سرانجام
روزي رگهايم را به هم گره مي زنم
و از تاريكناي چاه خودم
مي گريزم
دلم را
پيچيده در كفني از الياف ماه
به سياره ي دور دست مي فرستم
و نامم را
از حافظه خاك
پاك مي كنم
و براي شما
كه نگران زندگي هستيد
خانه اي كنار تنهايي ام مي سازم
اگر روزي روزگاري عاشق شديد
راه خانه را پيدا خواهي كرد

کوچيکه همتون ممد ۲   
نویسنده : ممد2 ; ساعت ٧:۱٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ فروردین ،۱۳۸٢

عمر من

مچاله مي شود عمر من
در سايه زلال فريادت
تو و چشمهاي مبهوتت را
هر روز خميازه مي كشم

کوچيکه همتون ممد ۲   
نویسنده : ممد2 ; ساعت ٧:۱٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ فروردین ،۱۳۸٢

از تمام دنيا

از تمام دنيا
از نيمه ي زوال خود
تنها يك پنجره به معناي وسعت روشن
روز
مي خواهم
تا
عبور خالي هميشه بي ردپايت را
تا ايستگاه خاطره
دنبال كنم.

کوچيکه همتون ممد ۲
  
نویسنده : ممد2 ; ساعت ٧:۱۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ فروردین ،۱۳۸٢

اندوه

اندوه
شب چه غمگين است
بي تو
بر چشمهايم
فانوسي از انتظار آويخته ام
به نشان آن آفتاب
كه به روز آسمانم هديه خواهي كرد
و با تو
خورشيد خواهم درخشيد
حتي اگر از شب
اندوي به يادگار مانده باشد

کوچيکه همتون ممد ۲   
نویسنده : ممد2 ; ساعت ٧:۱۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ فروردین ،۱۳۸٢

مسافر

مسافر
با چمداني
سنگين از چراهاي بي خطاب
ذهن بي نشان راه را پرسه مي زد
سفر اما
جستجوي بي پاسخ افسانه ها بود
مسافر
خسته از سراب
در آستانه باران منزل كرد

کوچيکه همتون ممد ۲   
نویسنده : ممد2 ; ساعت ٧:٠٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ فروردین ،۱۳۸٢

در دوردست

در دوردست
تا دور
دور دست دويدي
آن گاه آسوده در سايه گا ناداني خود پاگرفتي
و ندانستي
آنچه از آن گريختي
در همه حال
اي خفته در فراز اطمينان
از تو به تو نزديك تر است

کوچيکه همتون ممد ۲   
نویسنده : ممد2 ; ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ فروردین ،۱۳۸٢

رهايي

رهايي
سكوت بر حنجره سنگين است
بانگ بر گوش ها نيز
گويي كه جان را جز مرگ پيام آوري نيست
امشب سكوت را اگر حرمت دهي
يا بانگ را اگر بر سرودي بر آوري
بي نياز پيامت جان خواهم داد
حتي اگر رستاخيزي نباشد براي رهايي

کوچيکه همتون ممد ۲   
نویسنده : ممد2 ; ساعت ٧:٠٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ فروردین ،۱۳۸٢

 

قيصر قصه هاي مه آلود
ايستاده بر آبها
قصرهاي مغروق خويش را مي نگرد
تا بادها
از جلگه ي شكرزين پس آهسته بگذرند
كه اين سلاسل دژ و پل و بند
شاهكار دشمنند
تخته سنگها به دوش و
بر گرده هاشان تازيانه مي رود
گواهمان اما
همين كلاه فرنگي استوار بر كرانه تاريخ
كه مي آيدش خروش
افسون شكر شكنان پارس آيا
نمك گيرشان نمود؟

کوچيکه همتون ممد ۲   
نویسنده : ممد2 ; ساعت ٧:٠٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ فروردین ،۱۳۸٢

تو ومن

تو بهفكر آني
كه سيبي نيافتد
من به فكر آن
كه پرنده اي
تو به فكر آني كه ستاره اي نپاشد
من به فكر آنكه آسماني
تو به فكر آني
كه خاكي بي شيار شخم نباشد
من به فكر آن
كه زميني

کوچيکه همتون ممد ۲
  
نویسنده : ممد2 ; ساعت ٧:٠٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ فروردین ،۱۳۸٢

اي كاش

اي كاش جهاني داشتم
كه درختان آن سبز بود
آسمانش آبي
با كبوتراني سفيد
اي كاش خانه اي داشتم
صرف فعل سبز
فعل سرخ
سپيد
اي كاش زندگي سلام چهره ها
مصدري از آفتاب بود
ولي دنيا
دنيا
دنيا
قلمرو سايه هاست
سايه ها

كوچيكه همتون ممد ۲   
نویسنده : ممد2 ; ساعت ٧:٠٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ فروردین ،۱۳۸٢

گسترش ............

يه زمانی بود که فرد می تونست هر کاری بکونه ولی به مرور زمان اين وضعيت عوض شد و با گسترش جوامع فرديت مرد و جاشو گروه گرفت .
حالا ما هم يه گروه شديم.
مردم ـ ما ـ جوونا {پيروزی}

پس يا علی

کوچيکه همتون ممد ۲

  
نویسنده : ممد2 ; ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ فروردین ،۱۳۸٢

مصدق شهيد ملي

هجاي سكوت در انديشه اش نقش بست و بارها خواست تا ببيند در درون هيچ چه قرار خواهد داشت و خوب مي دانست اگر سر در پاي نهي، گويي پاي بر سر اختر نهي و خوب مي فهميد عظمت كوه از خاموشيست پس آرام آرام به درون خود فرورفت كه رفت؛ و اگرچه در ظاهر ظلماتي بيش نبود اما او مرد ترس و واهمه نبود، پس رفت تا به آنجا كه از زنگار دلش عبور كند و خود را در روشني عاريت حق- كه همان ميهنش بود- غرق كندو بدين وسيله بود كه نام شهيد ملي، مصدق، نقش بست.

گرچه خون وي هرگز جاري نگشت اما او با شيره جانش و با ذات وجودش درختي را آبياري كرد و چنان بنيان بنا نمود كه صنعت نفت ايران پارسي ملي گشته تا نجابت و پاكي سراسر ميهن را فرا گيرد.

او اگرچه مرد سكوت بود اما هرگز نتوانست در برابر تازيان نااهلان ميهني و اجنبيان غير ميهني سر خم كند و همواره با فريادهايش نام ايران و ايراني را زنده نمود و همواره بانگ بر مي آورد كه من : نوكر ملت هستم!

و اما اين ملت پلشت بود كه او را در كام فضاحت تاريخ كشاند و فرزند كبير خود را به نگوني رساند و مصدق- آن مرد شريف - تبعيد شد و پس از مدتي در رخوت و عزلت به خاك ميهن كفن گشت و نامش به وادي فراموشي سپرده گشت.

و امروز نه تنها نسل استفاده كننده از خدماتش، وي را به درستي نمي شناسند كه بلكه گاه گاه شاهد هزاران توهين به تقدس اين بزرگمرد ملي خود هستيم. اما بهتر آن است بيايد روز 29 اسفند را نه فقط به پاس ملي شدن صنعت نفت بلكه به پاس قدمهاي عبور كرده از خاك ميهن را پاس بداريم و بدانيم مصدق شهيدي بود كه هرگز آنچنان كه بايد پاس داشته نشد و اين ميهن ايران است كه اگر چه به نام وي تا ابد افتخار خواهد كرد، اما بايد دانست كه همواره نيز از رويش شرمسار خواهد ماند، بيايد حق به نياورده پدرانمان را ما ادا كنيم، و نه تنها او را ارج نهيم بلكه حرمتش را پاس داشته و راهش را تا ابد، و تا آن زمان كه ايران و ايراني هست، ادامه دهيم. يادش گرامي و راهش پايدار، يا حق.

  
نویسنده : ممد2 ; ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳ فروردین ،۱۳۸٢

سالی ديگر و ...................

عطر سبز بهار و بوي خونين يار در هم آميخت.
كبودي نگاه او و ياد رويش ، جوانه ي شتابان جاري شدن پرتويست كه در واپسين هنگام تلاش بر ما مي تابد .
كلام دانش با تجربه محبت و نجابت اوست كه انسان را مي رهاند و با تفكر و تعمق هستي ، همراه و مهربان مي نمايد.بياييد لذت بهر را از صاحب بهار و سبز فامي زمين را در اين فصل آغاز ، از آغازگر راه بزرگ بجوييم.
مهر و سپاس ايزد بر جاني مي تابد كه شايسته لذت بردن از حس زندگيست.اميد كه همه ي شما عزيزان همراه ترين ناجي اين انديشه باشيد.
اميـدوارم كه لحظه لحـظه ي عـمرتان توام با شادي ، صفا، محبـت ، عشق ، وفا، سربلندي ، پـيروزي و موفقيـت باشد.
به اميد آن روزها
در پناه حق
كوچيكه همتون ممد 2

  
نویسنده : ممد2 ; ساعت ٥:٢٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ اسفند ،۱۳۸۱

دكتر رسولي در گفت‌و‌گو با خبرنگار اجتماعي

جامعه‌اي كه شاهد انسانهاي بيكار فراوان باشد كه از سويي، آموزشهاي صحيح را هم نديده باشند، مبتلا به آسيبهاي گوناگون خواهد شد. وي «امنيت اجتماعي» را برخورداري افراد جامعه از آرامش خاطر، رفاه خانوادگي و اجتماعي و يكي از شاخصهاي توسعه خواند و تاكيد كرد: هر چه ضريب امنيت اجتماعي در جامعه‌اي بيشتر باشد، آن جامعه توسعه يافته‌تر است.
اين استاد دانشگاه با اشاره به اين كه تعريف روشن و مشخصي در خصوص مقوله امنيت اجتماعي در كشور ما ارائه نشده است، از مرزبنديها و اختلاف ديدگاههاي حوزه‌هاي دانشگاهي و دولتي در زمينه امنيت اجتماعي به عنوان يكي از عوامل تهديدكننده اين مقوله ياد كرد و گفت : نگرشهاي متفاوت، پاسخهاي گوناگون را نيز مي‌طلبد؛ پاسخهايي كه در نهايت رضايت خاطر چنداني را فراهم نمي‌كند و به ايجاد اضطراب دائمي در جامعه مي‌انجامد.
وي تاكيد كرد: ضمن نگرش همه جانبه به مسايل جامعه بايد بحث امنيت اجتماعي را به عنوان معياري مهم در برنامه‌هاي جامع توسعه كشور در نظر گرفت؛ چرا كه حصول نتايج مثبت در زمينه اقتصاد و مقولاتي چون ايجاد اشتغال و ... به عنوان مباحث تاثيرگذار بر امنيت اجتماعي يك شبه به دست نمي‌آيد و بلكه با اجراي برنامه‌هاي توسعه اجتماعي و اقتصادي قابل دسترسي است.
به اعتقاد اين استاد دانشگاه، دولت متولي تامين امنيت اجتماعي در كشور است اما به لحاظ اجرايي برنامه‌هاي مربوط به آن مي‌تواند توسط بخشهاي دولتي و غيردولتي اجرا شود. وي با انتقاد از وضعيت موجود تامين اجتماعي در كشور و رسيدگي به مسايل خانواده‌هاي ضعيف و بي‌سرپرست تصريح كرد: سازمانهاي دولتي و غيردولتي فعال در اين بخشها، با يكديگر هماهنگ نيستند و اصلاح اين روند نيازمند سياستگذاري واحد در بخشهاست.
دكتر رسولي، نقش خانواده‌ها را تامين امنيت اجتماعي بسيار مهم توصيف و اضافه كرد: ايجاد و نهادينه كردن هنجارهاي اجتماعي در افراد و انطباق دادن رفتارها با ملاكهاي جامعه بايد در خانواده‌ها تمرين شود، چه، در غير اين صورت جامعه‌اي بسيار پرآسيب‌ و عوامل خطرزاي امنيت اجتماعي را به وفور مشاهده خواهيم كرد.
به اعتقاد اين استاد دانشگاه، علاوه بر خانواده‌ها، نهادهاي رسمي آموزشي مانند مدارس و دانشگاهها در ايجاد هنجارهاي اجتماعي مؤثرند كه اگر اين آموزشها اصولي و صحيح نباشد ، نه تنها امنيت اجتماعي به خطر مي‌افتد بلكه هنجارهاي منفي هم در جامعه تسري مي‌يابند.
وي از عامل اقتصاد به عنوان يكي از اساسي‌ترين مباني به خطر افتادن امنيت اجتماعي ياد كرد و در اين راستا كمك دولتها در زمينه اقتصادي به خانواده‌ها را لازم و ضروري دانست.
دكتر رسولي تضاد در گفتار و رفتار برخي مسؤولان را نيز در تهديد امنيت اجتماعي مؤثر دانست و گفت : زماني كه مسؤولي توصيه قناعت مي‌كند؛ اما خود از بهترين امكانات زندگي بهره مي‌برد، اين امر موجب كاهش اعتماد افراد و ايجاد اين تصور مي‌شود كه براي به دست آوردن اين امكانات بايد رفتار دوگانه داشت.
وي افزود: وقتي در جامعه، رفاه و خوشبختي مد نظر جوانان باشد، اما ابزار و هدفهاي لازم را در اختيار نداشته باشند، قطعا راههاي نامناسب را جهت رسيدن به هدف مي‌آزمايند.
اين استاد دانشگاه براي نمونه ارتكاب قتل و سرقت از سوي افرادي در سنين پايين كه در اخبار حوادث روزنامه‌ها بازتاب زيادي دارند را ناشي از اين نگرش دانست كه آنها خواسته‌اند يك شبه به همه چيز برسند.

  
نویسنده : ممد2 ; ساعت ٥:۱۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ اسفند ،۱۳۸۱

قبيله ........................

ما يک˜ قبيله ايم
در کنج اين جها ن
اين ˜کنج گر چه قلب زمين بود قرن ها
ا˜کنون نمي تپد
واين طا يفه ˜ خا لق فرهنگ بوده است
ا˜کنون به اختنا ق گرفتا ر آمده
اما
جها نيا ن ˜ حتي قبيله نبودند در قديم
با سرعتي شگرف ترقي نموده اند
آنا ن مقا م دانش و اصحا ب علم را تکريم ˜کرده اند
ما عا لما ن خويش به زندان فکنده ايم
آنا ن گذ شته را به ˜پايه نها ده و
همت به ساختن آينده کرده اند
ما نا اميد ز فرداي خويشتن
دل خوش به شو˜ت ديروز مي ˜نهيم
آنجا نه وحشت تير شيخ هست نه شلا ق محتسب
آنجا چو جا ن آدميا ن هست محترم
فتواي قتل مخا لف نمي دهند
اينجا مخا لف ما دشمن خداست
و نما ينده خدا هر˜ز تحمل دشمن نمي کند
حامی آن ديار همه مبعوث مردمند
و به نيابت ز مردما ن اقدام مي کنند
اينجا به عکس
قبيله مد يون حا˜می است
اينجا به عکس
قبيله مد يون حا˜می است

  
نویسنده : ممد2 ; ساعت ۱:٥٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ اسفند ،۱۳۸۱

يا حسين .....................

رفتم تو خيابون
مردمو ديدم
مردومي كه با عشق جلو و عقب ميرفتن
دستا از پايين كشيده مي شد مثل سيلي كه به گوش ظالم خورده باشه
زنجير به پشتشون نواخته ميشد
وقتي خوب گوش مي دادي
نظمو حس مي كردي
سنج ، طبل ، صداي سينه زدن ، صداي زنجير ها و ..............
همه با نظم خاصي نواخته مي شدن
پيش خودم فكر كردم چه چيز باعث اين شور و عشق شده
پيش خودم يه يا حسين گفتم و مشغوله سينه زدن شدم
و هماهنگ با عاشقان در ثوابش سهيم
به اميد داشتن ايراني آزاد و به دور از تنش

يا حق
كوچيكه همتون ممد 2

  
نویسنده : ممد2 ; ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ اسفند ،۱۳۸۱

بازداشت محمد خليلي، نويسنده و فعال كانون نويسندگان

محمد خليلي، شاعر و مترجم و عضو كانون نويسندگان ايران صبح روز شنبه توسط ماموران امنيتي جمهوري اسلامي بازداشت شد. ناصر موذن، شاعر و از خويشان وي در مصاحبه با راديو فردا مي گويد: «روز شنبه سوم اسفندماه چهار نفر از ماموران امنيتي خانه را گشتند و كتاب ها و دستنوشته ها و اسناد و مدارك شخصي او را برداشتند و او را بردند. هنوز از او اطلاعي نداريم فقط يكبار زنگ زده و لباس خواسته.» ناصر موذن، سوابق محمد خليلي در كانون نويسندگان دو دوره اخير و بويژه نقش او در بيانيه 134 نويسنده معروف به «ما نويسنده ايم» و جمع كردن امضا ها را از انگيزه هاي دستگيري او بشمار مي آورد. وي مي افزايد: «شايد بزرگداشت سياوش كسرايي كه چند روز پيش از بازداشت او برگزار شد و او در آن نقش فعالي داشت، در بازداشت او موثر بود. بخصوص با توجه به اينكه منزلش هميشه محل گردآمدن نويسندگان بود. البته مسايل تماما جنبه ادبي و هنري داشت ولي احتمالا مي تواند دليل دستگيري او باشد.»

  
نویسنده : ممد2 ; ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ اسفند ،۱۳۸۱

تعقيب جزائي دانشجويان معترض به حكم اعدام هاشم آغاجري

قوه قضائيه جمهوري اسلامي با اتهام توهين به مقام رهبري و زير سئوال بردن مقدسات اسلامي به جنگ جواناني رفته است كه در گوشه و كنار ايران به صدور حكم اعدام دكتر هاشم آغاجري اعتراض كردند و با اين استاد دانشگاه همدردي نشان دادند. حكم اعدام آغاجري نقض شده است اما دانشجويان هوادار او همچنان در دادگاه ها در انتظار صدور حكم به سر مي برند. روح الله ملك پور، دبير انجمن اسلامي دانشگاه ياسوج، يكي از اين دانشجويان است. وي ساعتي پيش در مصاحبه با راديوفردا از صحن دادگاه ياسوج، مي گويد: ما در اعتراض به حكم بدوي دادگاه آغاجري، دو تا برنامه در دانشگاه داشتيم در روزهاي 22 و 27 آبانماه. وي مي گويد در ابتداي مراسم، عده اي از اعضاي گروه هاي فشار برنامه را به هم زدند و حاضران را مورد ضرب و شتم قرار دادند به طوريكه چند نفر بيهوش شدند و به بيمارستان انتقال يافتند. وي مي گويد شكايت داروغه را نمي تواند داروغه برد ولي چون از صحنه حادثه در دانشگاه فيلمبرداري دقيقي شده بود كه چهره مهاجمين را نشان مي داد، آنها شناسائي و به مراجع قضائي و دانشگاه معرفي شدند. وي مي افزايد در مرحله رسيدگي پرونده وارد فاز جديدي شد و مدعي العموم با استناد به سخنراني هائي كه روزهاي قبل از اين درگيري شده بود، عليه شش دانشجويان مضروب فعال انجمن اسلامي، به اتهام توهين به رهبري، مقدسات، اركان نظام و اقدام عليه امنيت نظام، اعلام جرم كرد

  
نویسنده : ممد2 ; ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ اسفند ،۱۳۸۱

اعتراض روزنامه نگاران به فشارهاي موجود، راديكال‌تر مي‌شود


افزايش محدوديت‌ها در عرصه مطبوعات و بازداشت‌ تعدادي از روزنامه‌نگاران، باعث شده تا بخش‌هايي از جامعه مطبوعاتي به تدريج انجام اقداماتي راديكال‌تر در دفاع از حقوق صنفي را مطرح كنند.

به گزارش خبرنگار «رويداد»، اين موضوع در جلسه اخير انجمن صنفي روزنامه‌نگاران ايران كه روز پنجشنبه تحت عنوان «اعتراض به برخورد با روزنامه‌نگاران» تشكيل شد، به شكلي آشكار خود را نشان مي‌داد.

پيشنهادهايي كه براي چگونگي بروز اشكال اعتراض‌ مطرح مي‌شد، عبارت بودند از: تحصن دسته‌جمعي روزنامه‌نگاران، استفاده از روش‌هايي كه بازتاب بين‌المللي داشته باشد، تجمع در مقابل سازمان ملل، نامه به مقام رهبري، چاپ برخي صفحات مطبوعات اصلاح‌طلب به شكل سفيد و اعتصاب دو هفته‌اي. در اين جلسه همچنين اعضا از سكوت جريان‌هاي اصلاح‌طلب درون حاكميت نسبت به برخورد با مطبوعات انتقاد مي‌كردند. بيشتر انتقاد از معاونت مطبوعاتي وزارت ارشاد بود كه به اعتقاد روزنامه‌نگاران، از دوم خرداد تاكنون به تدريج از آرمان‌هاي اصلاح‌طلبانه فاصله گرفته است. همچنين شخص رئيس‌جمهوري و نمايندگاني از مجلس كه سابقه روزنامه‌نگاري دارند و نيز اعضاي هيأت مديره انجمن نيز مورد انتقاد بودند.

گفتني است، اين جلسه در انتقاد به تداوم بازداشت گنجي، در بند ماندن «عليرضا اشراقي» و بازداشت نويسندگان سينمايي برپا شده بود.

محسن كديور: هيچ روزنامه‌نگاري بدون حكم قطعي نبايد در زندان بماند


رئيس انجمن دفاع از آزادي مطبوعات خواستار تهيه طرحي در مجلس يا بيانيه‌اي از سوي تشكل‌هاي مطبوعاتي شد كه طبق آن هيچ روزنامه‌نگاري نبايد بدون حكم قطعي تا پايان سال هشتاد ويك در زندان مانده باشد.

«محسن كديور» كه به عنوان يكي از سخنرانان نشست «اعتراض به برخورد با روزنامه‌نگاران» سخن مي‌گفت، اظهار داشت: اهميت اين درخواست از آن جهت است كه حتي طبق قانون مطبوعات مصوب مجلس پنجم كه قانوني حصري و تحديد كننده آزادي بيان است، قاضي حق بازداشت روزنامه‌نگار قبل از صدور حكم قطعي را ندارد.

وي افزود: طبق گزارش‌هايي كه ما داريم تعداد قابل توجهي از روزنامه‌نگاران به خاطر حكم دادگاه بدوي يا به شكل بازداشت موقت در زندان به سر مي‌برند كه «عليرضا اشراقي» يكي از آنهاست. كديور همچنين خواستار برنامه‌ريزي جامعه مطبوعاتي براي اعتراض به وضع موجود در سالروز آزادي مطبوعات در ارديبهشت هشتاد ودوشد.


  
نویسنده : ممد2 ; ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ اسفند ،۱۳۸۱

دين و آزادگی و ...............................

بازم ماه محرم اومده ماه نبرد خون و شمشير
ماهي كه همگي رو به ياد بي عدالتي هاي اون زمان مي اندازه (توش ايهام داره توجه كنيد)
يه روز داشتم يه كتاب مي خوندم درباره ي محرم
اونجا نوشته بود كه امام حسين (ع) وقتي مي خواد با دشمناش حرف بزنه مي فرمود:
اگر دين نداريد حداقل آزاده باشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــيد
با خودم فكر كردم ما كه اينقدر دم از دين و اسلام مي زنيم
اسم كشورمونو مي ذاريم حسيني چرا هنوز با خيلي از همين دستورات مشكل داريم
گفتم ما ديني داريم كه .............
ولي ما فقط عادت كرديم اونارو شعار كنيم رو دارو ديوار بنويسيم و .............
بياين از همين الان از خودمون شروع كنيم
حداقل شعار دادن بدون عمل رو كنار بگذاريم
و آزاده بودن رو فراموش نكنيم



حامد
E-mail: Mr_hamed_2003@yahoo.com   
نویسنده : ممد2 ; ساعت ٧:۱٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ اسفند ،۱۳۸۱

يک ماجرای واقعی ....................

يه دختري بود خيلي خوشگل و در عين حال خيليم نجيب و خونواده دار
دختره عضو بسيج خواهران بود . تو بسيج خواهران . گاهي وقتها برادراي بسيجي هم مي يومدند . البته قبلش يالاه مي گفتند . كه خواهراي بسيجي چادرشونو سفت كنند . يه روز مسعود براي اينكه برق اتاق بهاره همون دختره كه گفتيم را تو بسيج درست كنه . به اتاقش اومد . رفتار مسعود خيلي مودبانه بود و خيلي تو بهاره تاثير گذاشت . در عين حال مسعود هم نشون مي داد كه از بهاره خوشش اومده . فرداي اون روز به يه بهونه ي ديگه مسعود به بسيج خواهران اومد و دوباره بهاره و مسعود همديگر را ديدند . اين ديدن ها همين طور ادامه پيدا كرد تا يه روز مسعود به بهاره گفت اگه اجازه بديد امروز من برسونمتون خونتون . بهاره هم از خدا خواسته با يه كم ناز قبول كرد . يه مدتي دوستيشون ادامه داشت كه بهاره از مسعود خواست كه تكليفشو معلوم كنه و گفت من به اين وضعيت راضي نيستم چون تو به من نامحرمي . مسعود هم گفت اتفاقا من هم معذبم و مدتي بود مي خواستم يه چيزي را بهت بگم . بهاره پرسيد چه چيزي را . مسعود گفت . در حال حاظر چون برادر بزرگتر دارم كه هنوز ازدواج نكرده نمي تونيم با هم ازدواج كنيم و براي اينكه اسلامي بشه . بيا ازدواج موقت كنيم . بهاره اول ناراحت شد . اما مسعود حديث آورد از زسول ا.. و امام صادق و گفت اين كار خيليم ثواب داره بالاخره بهاره قبول كرد و به هم محرم شدند . كم كم مسعود چهره ي واقعيش را نشون داد . گفت : حالا كه محرميم مي ياي خونمون . بهاره هم ناچارا قبول كرد . در خانه هم مسعود گفت ما كه بالاخره يه روزي عروسي مي كنيم . حالا يه ................... قبل از عروسي رسمي داشته باشيم . چي ميشه . خلاصه . مخ بهاره را تيليت كرد و .... بعد از اون روز ديگه مسعود كمتر به بهاره سر مي زد . يه روزم غيب شد . بهاره هم كم كم دلش بالا اومد و علائم حاملگي توش معلوم شد . باباي بهاره وقتي جريان را فهميد . اونقدر ناراحت شد كه بهاره را از خونه بيرون كرد . به بسيج پناه آورد كه خواهرا هم جريان را كه فهميدند پرونده اش را بستند . خلاصه سرگردون تو خيابون ها مي گشت كه گروه امداد رسيد . بله يه خونه ي فساد تو اكباتان . بهاره هم گفت آب كه از سر گذشت . چه يك وجب چه صد وجب . اكنون بهاره به علت گرفتن ايدز در آستانه مرگ قرار دارد .


به نظر شما چند دختر مثل بهاره در ايران وجود دارد؟؟



برگرفته از http://dolateshgh.blogspot.com البته توصيه می کنم که افراد زير ۱۸ سال و خانمها به اونجا سر نزنن !!!!!!!!!!!!!!!

  
نویسنده : ممد2 ; ساعت ٢:٥٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ اسفند ،۱۳۸۱

پانزده درصد جمعيت ايران زير خط فقر مطلق زندگي مي كنند

رسانه هاي بامداد امروز تهران به نقل از مجيد يارمند، مديركل دفتر تامين اجتماعتي سازمان مديريت و برنامه ريزي جمهوري اسلامي مي نويسند: پانزده در صد جمعيت ايران (حدود 10 ميليون نفر) زير خط فقر مطلق زندگي مي كنند، خط فقر مطلق مقدار درآمدي است كه در شرايط ويژه فرهنگي، اقتصادي و اجتماعي يك جامعه به شهروندان امكان مي دهد كه حداقل نياز هاي ضروري خود را از لحاظ غذا، پوشاك و مسكن تامين كنند.

  
نویسنده : ممد2 ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ اسفند ،۱۳۸۱

انفجار نارنجك در تهران

دو نارنجك دستي يكي در مركز پيش‌دانشگاهي پسرانه در منطقه تهران پارس و ديگري در ميدان انقلاب تهران منفجر شد و 4 نفر به‌شدت زخمي شدند. شايان جابري، روزنامه نگار در تهران، در مصاحبه با راديو فردا مي‌گويد اين نارنجك‌ها نه نارنجك جنگي، بلكه ترقه‌هاي آتش‌بازي آستانه نوروز بود. وی می‌افزايد: چيزهايي كه از آن به عنوان نارنجك نام می‌برند، همان نارنجك هاي سنتي است كه هميشه در مراسم چهارشنبه‌سوري وحتي پيش از اين مراسم از اوايل اسفند استفاده مي‌شوند. اين نارنجك ها دست ساز هستند و از چند تيكه سنگ و اكليل سرنج كه يك ماده انفجاري شديد است، تشكيل شده‌اند. چون هيچ آزمايشگاهي براي تعيين مقدار اكليل سرنج وجود ندارد، بنابراين مقدار اين مواد فقط به هيجان جوانان بستگي دارد و موجي كه از اين مواد توليد مي شوذ خيلي شديد است و بعضي وقتها حتي منجر به پارگي پرده گوش مي شود.

  
نویسنده : ممد2 ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ اسفند ،۱۳۸۱

خاتمي ، خامنه اي ، شعله سعدي و اصلاحات

خاتمي ، خامنه اي ، شعله سعدي و اصلاحات

از دوم خرداد76 با انتخاب خاتمي ، جنبش اصلاح طلب ايران در پي جنبش دانشجويي آغاز گرديد . آقاي خامنه اي اعلام کرد که حسيني عمل ميکنم . و بر سر دانشجويان آن رفت که ميدانيم . و خاتمي نيز فقط اظهار تاً سف کرد .

وقتي که ماجراي قتل هاي زنجيره اي فاش شد ، اعلام کردند که زير سر محفل خود سر بوده . ولي هيچکسي نگفت مسئوليت وجود محافل خود سر در سرويس امنيتي و اطلاعاتي ايران بر عهده کيست و قضيه با خودکشي شدن سعيد امامي در دنياي ابهامات رها گرديد وپرونده روندي عکس يافت . متهمين آزاد شدند! و وکيل پرونده قتل هاي زنجيره اي به زندان رفت.

مطبوعات اصلاح طلب پايگاه دشمن خوانده شدند و دادگستري دست به توقيف فله اي آنان زد .

در دوره اول رياست جمهوري ، خاتمي با استفاده از اکثريت راست مجلس پنجم توانست تمامي ضعف ها را به پاي مجلس گذارد و مردم را همچنان به آينده اميدوار نگاه دارد .

بعد از چهار سال خاتمي دوباره با راُي سنگين مرد م انتخاب گرد يد و مردم مجلسي تماماً اصلاح طلب به او پيشکش کردند .

در آغاز کار مجلس ششم نمايندگان در پي تحقق اصلي ترين شعار انتخاباتي خود بر آمدند و لايحه اصلاح قانون مطبوعات را در دستور کار مجلس قرار دادند. در آن هنگام آقاي خامنه اي با نوشتن نامه اي به مجلس خواستار خروج لايحه اصلاح قانون مطبوعات از دستور کار مجلس شد . و آقاي کروبي رئيس مجلس نامه آقاي خامنه اي را حکم حکومتي تلقي کرد و برنامه اصلاح قانون مطبوعات نابود گرديد .
انتخابات دومين دوره شوراهاي شهر و روستا برگزار شد . يک˜ روز قبل از انتخابات آقاي خامنه اي بدعت جديدي در تاريخ سياسي ايران بنا ˜رد ، و احتمال حذف منتخبين مردم را حتي پس از عبور از فيلتر هاي نظارتي و راي گيري مطرح ˜رد . خاتمي و اصلاح طلبان حکومتي با تمام توان مردم را به پاي صندوق هاي راي فرا خواند ند . د˜تر شعله سعدي در بند انفرادي زندان اوين زنداني گشت . محافظه کاران در شوراي شهر تهران پيروز شدند .


محمد جواد شعله سعدي اسفند 1381

  
نویسنده : ممد2 ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٦ اسفند ،۱۳۸۱

دستگيری يک روزنامه نگار به علت انتقاد از رهبر حکومت اسلامی

محمد محسن سازگارا روزنامه نگار در ٢٩ بهمن ماه در منزلش دستگير گرديد. اين دستگيری چند روز پس انتشار مقاله ای از ايشان بروی سايت اينترنتی همه ايران که مديريت آن را به عهده دارد، صورت مي گيرد در اين مقاله از رهبر و حکومت اسلامی ايران انتقاد شده است.

روبرت مئنارد دبير اول گزارشگران بدون مرز در اين باره اعلام نمود که " اين دستگيری در حالي که هيئت گزارشگران کميسيون حقوق بشر، تحت رياست لويي ژوانه در تهران بسر مي برد، اقتدارگريان رژيم بار ديگر نشان دادند، که به نظر صريح جامعه جهاني مبني بر رعايت حقوق بشر بي اعتنا هستند". گزارشگران بدون مرز همچنين نگرانی خود را از اقدامات که رژيم برای ممانعت از ملاقات هيئت گزارشگران کميسيون حقوق بشر با زندانيان در بند و شاکيان دستگيری های خود سرانه انجام مي دهد، اعلام مي کند. بنا براطلاعاتی که به دست ما رسيده تا امروز با افرادی که توسط گزارشگران بدون مرز به اين هيئت معرفي شده اند، ملاقاتي انجام نگرفته است.

گزارشگران بدون مرز از رئيس قوه قضائيه ايران آيت اله محمود هاشمي شاهرودی خواهان آزادی فوری محمد محسن سازگارا و٩ روزنامه نگار زندانی ديگر از جمله جوانترين روزنامه نگار زنداني عليرضا اشراقي در ايران است.



در ٢٩ بهمن ماه محمد محسن سازگارا روزنامه نگار توسط مامورين امنيتی شخصی پوش پس از تفتيش منزل اش و ضبط نوارهای ويدئوئی شخصی، ديسک کامپيوتر و تعدادی کتاب و دست نوشته، دستگير گرديد و به محل نا معلومی برده شده است. اين دستگيری در پي انتشار مقاله ای از روزنامه نگار است به نام "گام اول، حرف آخر" که در آن صريحا بر "ناکارآيي حکومت دينی و حاكميت بلا منازع و مطلق يك فرد " و "خواست اکثريت مردم برای تغيير قانون اساسي" تاکيد نموده است. وی اصل ولايت فقيه را "طبق تعاريف رايج سياسي" روش حكومتي كه در آن "اراده يك فرد عين قانون قلمداد مي شود" استبداد ناميده است. محمد محسن سازگارا از اعضای هيت مديره ی شرکت جامعه روز بود که روزنامه های اصلاح طلب جامعه و توس را منتشر نمود.



از يکشنبه ٢٢ دی ماه عليرضا اشراقي روزنامه نگار حيات نو در بازداشت و در سلول انفرادی در زندان اوين بسر می برد. مهري زاينده رودي‌زاده، مادر عليرضا اشراقی با ارسال نامه ای به سيدمحمد خاتمي نوشته است : "من از اتهامات بي‌پايه فرزندم هيچ ‌نگراني ندارم و مطمئنم در دادگاه صالح حكم برائت او صادر خواهد شد. تمام دغدغه من اين است كه در بحبوحه بلواي به ‌پاخاسته، فرزندم قرباني تسويه‌حساب‌هاي پشت ‌پرده قرار گيرد." وی در اين نامه همچنين تاکيد کرده است که :" تحميل چهل روز انفرادي که منجر به كم كردن وزن بسيار و ايجاد وضعيتي براي پسرم كه آرزوي مرگ و خودكشي داشته باشد (او اين موضوع را در ملاقات اخير يعني دومين ملاقات خود در طول چهل روز بيان كرده) ظلم است". وی خطاب به آقای خاتمي نوشته است: " مشخصاً درخواست اينجانب از شما كه سوگند بر اجراي قانون اساسي ياد كرده‌ايد اين است كه باتوجه به از سرگذراندن چهل روز بازجويي و انفرادي، امكان دسترسي او به وكيل و آزادي مشروط به وثيقه ايشان (كه مكرراً در بازجويي‌ها از سوي بازجوها به ايشان وعده داده شده و هيچگاه عملي نشده) تا زمان تشكيل دادگاه صالح فراهم آيد.

دستگيری عليرضا اشراقي و توقيف روزنامه ی حيات نو در پي چاپ کاريکاتوری برگرفته شده از يک سايت رسمی امريکايی در شماره ی چهارشنبه هيجده دی ماه اين روزنامه بود. اين کاريکاتور در سال ١٩٣٧ در يک روزنامه ی امريکايي به چاپ رسيده و موضوع آن پيرامون اختلافات رئيس جمهور وقت امريکا روزولت و شورای عالی قضايي امريکا بوده است.

گزارشگران بدون مرز يادآور می شود که :

ايران امروز رکوردار « بزرگترين زندان روزنامه نگاران » در خاورميانه است،١٠ روزنامه نگار در پشت ميله های زندان بسر می برند.

  
نویسنده : ممد2 ; ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ اسفند ،۱۳۸۱

«نقدی بر فرهنگ رسمی ايران بعد از انقلاب»

به مناسبت روز 22 بهمن ، انجمن اسلامی دانشجويان دانشگاه صنعتی اصفهان ، اقدام به برگزاری برنامه ای با نام «نقدی بر فرهنگ رسمی ايران بعد از انقلاب» با حضور آقای رضا عليجانی شنبه اين هفته نمود، اما مسئولين دانشگاه از اجرا برنامه به خاطر، مناسب نبودن شخص مورد نظر برای سخنرانی در دهه فجر ، جلو گيری نمودند و مجوز ندادند.

انجمن اسلامی دانشجويان به خاطر واهی بودن دليل رئيس دانشگاه اقدام به برگزاری جلسه در سالن اجتماعات انجمن مرکزی نمود.

در ابتدای جلسه مسئول واحد تشکيلات انجمن از برخوردهای نادرست رياست دانشگاه انتقاد نمود و در ادامه سخنرانی آقای عليجانی برگزار شد.

مشروح برنامه در پی می آيد.

مسعود نوربخش مسئول واحد تشکيلات انجمن، از برگزار شدن مراسم در محل انجمن اسلامي مركزي به جاي مكان از قبل تعيين شده آن (تالار8) سخن گفت و ادامه داد كه اين اولين باري نيست كه اين مشكل را داريم ، اولين باري كه با اين مشكل مواجه شدیم و مجوز به برنامه‌هاي انجمن ندادند ،سال پيش به مناسبت ملي شدن صنعت نفت بود كه از دكتر تركمان دعوت شده بودو همچنين يك كنسرت موسيقي و بر گزاري تجمع دفاع از انديشه (به خاطر اعتراض به حكم آقاي آغاجري) در مكان باز و برنامه 16آذر و در ادامه، اين سري به مناسبت 22بهمن به انجمن مجوز داده نشد. وي در ادامه گفت :

دفعات قبل هر دفعه يك بهانه مي‌آوردند و ما را بالاخره يك طوري قانع مي‌كردند مثلاً در مورد مراسم 16 آذرنيزدر خدمت آقاي عليجاني بوديم بنده به آقاي آهون منش (رييس دانشگاه )گفتم كه اين شخصيت‌ها مناسب نيستند، يا زمان برگزاري مناسب نيست دكتر گفتند زمان برگزاري مناسب نيست آن موقع نامه‌اي از وزارت خانه نشان ما دادند و گفتند با توجه به اين نامه مجوز برنامه صادر نشده است خوب ،بعد از جريان آغاجري طبيعي بود ،ما هم پذيرفتيم. اما اين دفعه به خاطر دهه مبارك فجر مجوز ندادند و گفتند به خاطر اينكه خوب نيست اين سخنراني در دهه مبارك فجر باشد اين واقعاً خنده دار است .

آقای عليجانی در ابتدا، سخنان خود با نام خداوند شور و شعف و شجاعت آغاز کردند و همچنين برای ياد انقلاب و ياد همه شهيدان راه آزادي و استقلال كشور بپا خواسته و فاتحه ای خواندند.

ايشان در ادامه، سخن گفتن در مورد انقلاب ،براي نسلي كه سربازان پياده انقلاب بود امر ساده اي دانستند و ادامه دادند «دوستي از من سوال كرد اگر 20سال پيش بود، انقلاب مي‌كرديد ؟من گفتم انقلاب مي‌شد، بلكه ما انقلاب نكرديم. رژيم شاه پس از فراز و نشيب هايي به يك استحكامي رسيد و احساس استحكام كرد و از پشت اين سنگر خود حق پنداري، با جامعه و مخالفينش برخورد مي‌كرد، كسي خواهان انقلاب نبود نه رو شنفكران ،نه رو حانيت ،نه روشنفكران ملي ،نه مذهبي و نه چپ ،چون ادبيات سال 3 ايران را ببينيد يك ادبيات كاملاً اصلاح طلبانه است، اگر كتاب كشف الاسرار اقاي خميني را بخوانيد خيلي گفتگوي دوستانه اي با حكومت دارد به تدريج رژيم شاه به نقطه اي رسيد كه فاصله اش را با مردم زياد كرد، يعني به انسداد رسيد، يعني كسي اميد به اصلاح نداشت.»

وي درادامه با اشاره به نارسايي هاي نظام اقتصادي رژيم گذشته و بلند پروازي‌هاي گسترش بعد نظامي كشور، كه بدون استفاده براي كشور بود ،گفت« اين مسائل فضا را به سمت انقلاب برد، يك شاه شاهان با فرامين خود كامه اش مي‌خواست بر ايران حكومت كند، مي‌خواست يك باشد و بقيه صفر ، اين در جامعه رو به رشد ايران قابل قبول نبود اين بنيان و پايه اصلي انقلاب بود هر چند عوامل ديگري نيز مؤثر بود يكي از دلايل اصلي انقلاب ،استبداد و انسداد سياسي بود ،شعار آزادي و بحث زنداني سياسي آزاد بايد گردد يكي از پر پشتوانه ترين شعارهاي سياسي بود

مسئله ديگر وابستگي حكومت به آمريكا و اسراييل بود، بويژه اسراييل و همچنين فساد مالي و فاصله‌هاي طبقاتي.

به گمان من در هر شرايط ديگري اين وضعيت تكرار بشود انقلاب بوجود مي‌آيد، اگر باز هم جامعه ايران ،اكثريتش مطالباتي داشته باشد، فرهنگی داشته باشد و اقليتي نخواهد بپذيرد اكثريت اگر ببينند كه مطالباتشان با انسداد برخورد مي‌كند،اين قانون(انقلاب) بر روابط جامعه حاكم است و به نظرمن ، جامعه ايران الان آبستن تحول طلبي است و كلمه تحول را به اصطلاح عيني تر و واقعي تر از كلمه انقلاب مي‌دانم و اگر گوش شنوايي نداشته باشد شبيه شاه، روزي بايد گفته شود ما صداي شما را شنيديم اين را نه از روي طعنه بلكه از روي يك درس تاريخ مي‌گويم .

شايد براي آينده ايران آمدن موجي از خشونت بدترين گزينه باشد بنا بر اين نكته‌اي را مي‌گويم، نه از باب اين است كه ما دنبال انقلاب ديگري هستيم بلكه انقلاب‌ها بوجود مي‌آيند و كسي انقلاب نمي‌كند .

فرهنگ عمومي انقلاب ما يك فرهنگ روشنفكري با درون مايه مذهبي است به طور مثال در آن دوران هيچگاه بحثي از ولايت فقيه مطرح نبود هر چند آقاي خميني ولايت فقيه را دو دهه قبل از سقوط شاه گفته بودند اما در طول انقلاب شما حتي يك شعار يا يك جمله در اين رابطه نمي‌بينيد بحث و كلمه فقاهت كلمه‌اي نبود كه در ادبيات انقلاب وجود داشته باشد ولي حكومت اسلامي وجود داشت كه بعد تبديل به جمهوري اسلامي شد و مسائلي كه حالا به عنوان مقدسات مطرح مي‌شود در ادبيات آن موقع جايگاهي نداشت .فرهنگ حاكم بر انقلاب نقاط ضعف و قوتي داشت ولي در مجموع ويژگيهايي بر آن حاكم بود و دراين روند 25ساله به تدريج اين ويژگيها ترك شد و از بين رفت يكي از آنها تكثر مشاركت و همكاري بود اما به تدريج ديگر دكتر سروش تحمل نمي‌شد حتي آغاجري و عباس عبدي و….. تحمل نشدند حالا به جايي رسيده ايم كه انجمن اسلامي هم ديگر تحمل نمي‌شود و اگر بخواهد مراسم بگذارد، مجوز نمي‌دهند اين چه روندي است به نظر مي رسد مي‌شود اسم اين روند را روند حذف و انحصار گذاشت و يك روند حق ويژه طلبي است در آن دوران(اوايل انقلاب) به روشنفكران احترام گذاشته مي‌شد هر چند روحانيت خود را بالاتر از روشنفكران احساس مي‌كرد اما احترامش حفظ مي‌شود ولي الان كلمه روشنفكر در ادبيات جناح اقتدار گرا به عنوان يك كلمه غربي ،غربزده ،منحرف ، بي‌دين به كار مي‌رود .

اساساًنگرش نوگرا به مذهب تبديل به نگرش فقاهتي شده است ولي به تدريج اصل شده حفظ قدرتي كه ما سر كار هستيم و همه چيز بايد به مصلحت اين قدرت باشد.

به عبارت ديگر از محتوا به سمت فرم رفتيم ،از يك منظر ديگر مي‌توان گفت كه از اختيار به سمت اكراه و اجبار رفتيم در آن موقع كرامت انسان مهم بود اما الان به جايي رسيديم كه قانون منع شكنجه، مي‌رود شوراي نگهبان، بحث مي‌شود كه شايد براي قاضي لازم شود كه اين كار انجام شود يعني از كجا به كجا رسيده ايم.

البته در حوزه هاي ديگر ما سير صعودي نيز داشته‌ايم مثلاً در حوزه زنان الان سنتي ترين جناح‌هاي سياسي هم الان معتقدند كه بايد به حقوق زنان رسيدگي شود ولي الان يك نگاه مثبت نسبت به زنان ،به نظر من دستاورد انقلاب ما است شايد بزرگترين دستاورد انقلاب ايران ايجاد شكاف ميان سنت ما درباره زنان مي‌باشد و نسبت به زنان رويكردي مناسب بوجود آمده است .»

عليجاني با اشاره به دو گرايش در نگرش‌هاي ديني افزود :«يك گرايش معنويت را برجسته مي‌داند و به يك اخلاق انساني معتقد است. شفافيت دارد و زندگي‌ساز است. يك گرايش هم به شريعت و ظواهر امر دلبسته است. يعني يك اخلاق شريعت‌گرا و يك اخلاق معنويت‌گرا و انساني داريم .به عبارت ديگر يك گرايش معتقد است دين در عرصه حكومت يك گزينه ملي است و بايد در حكومت دخالت كند ولي گرايش ديگر معتقد است دين در عرصه عمومي وارد مي‌شود آن هم به عنوان يك راه حل حزبي نه ملي. يعني احزاب مختلف با گرايشات مختلف ديني، غير ديني، ضدديني، ديني سنتي، ديني نوگرا و هر تشكلي كه هست حق دارد بر اساس تفكر خودش وارد عرصه عمومي شود.»وي با بيان چگونگي عملكرد دين در حوزه عمومي غرب اشاره كرد:«بر مبناي نگرش دوم، احزاب، آنچه به رأي مي‌گذارند برنامه‌هايشان است نه انديشه‌هايشان. آنچه در ايران گذشت اين بود كه مي‌خواستيم از مردم چك سفيد بگيريم آن هم براي يكبار، يكجا و هميشه، تا انديشه‌هاي خود را پياده كنيم. اول دعوا، اختلاف روي تفسير انديشه‌هاست. نبايد يكبار و يكجا و براي هميشه چك سفيد گرفت بايد مورد به مورد گرفت. البته انديشه‌ها طبيعتاً به طور غير مستقيم توسط برنامه‌ها وارد دولت و پارلمان مي‌شود ولي نگرش اول معتقد است كه اساساً انديشه‌ و ايدئولوژي بايد مستقيماً بر دولت و پارلمان حاكم باشد .»

وي با بيان وجود تعارض‌ها و تفاوت‌هايي كه در مسير انقلاب خود را نشان دادند نتيجه نهايي‌اش را نوعي دلزدگي و سرخوردگي از مذهب در بخش مهمي از طيف جوانان دانست و افزود :«به قول مسيح درخت را از ميوه‌اش شناخت. در ابتدا كه آمار و ارقام درارتباط با مفاسد اجتماعي و معضلات اجتماعي نظير اعتياد، دختران و زنان خياباني، فقر و فاصله‌هاي طبقاتي و … داده‌ مي‌شد، دست‌اندركاران قدرت سعي در لاپوشاني آن داشتند ولي حالا كه به حد انفجار رسيده است برايش سريال و فيلم هم درست‌كرده‌اند و در تلويزيون رسمي پخش مي‌كنند.به هر حال اين درخت سنت‌گرايي اقتدارگرا در ايران ميوه‌هاي خوبي به ارمغان نياورده است. به گمان من بخش مهمي از آن، رويكردهاي فرهنگي بوده كه ساختار قدرت و بويژه روحانيت در آن دخيل بوده است و تفكري را كه آورده، امتحان پس داده است. حالا بايد اجازه داده شود كه تفكرات ديگراني كه مورد تمايل مردم قرار گرفته‌اند، امتحان پس دهند . جدا از دست اندركاران قدرت ،مردم ايران ،خرد تجربي دارند ،شايد با خرد نظري چنداني به مسائل نگاه نكنند ،ولي جدا از دسته‌ها و گروه‌هاي مختلف سياسي ،يك انباشت تجربه‌اي هم در اذهان مردم صورت مي‌گيرد . در نهايت همين خرد جمعي و تجربه‌ي فردي مي‌تواند قضاوت كند . وي با اشاره به اين مطلب كه اگر اقليت ،امكان و فضاي تجربي گفتمان را به اكثريت ندهد،تحولات شتابناكي كه سمت و سوي مشخصي ندارند ،ناگزير مي‌نمايد ،افزود :«روند دموكراتيزاسيون در ايران ،فراگير است و روند اصلاحات بخشي از اين روند دموكراتيزاسيون است . روند اصلاحات يعني روند خود اصلاحي سيستم روند دموكراتيزاسيون ناشي از تحولات بنيادي است كه در جامعه ي ايران اتفاق افتاده است مثل رشد شهر نشيني، رشد مراكز آموزشي عالي ،رشد رسانه‌هاي ارتباطي، رشد طبقه متوسط و…. كه مجموعه اين عوامل عيني در تعامل با عوامل ذهني روندي را آغاز كرده اند كه بر گشت ناپذير مي‌نمايد »وي با اشاره به دستاوردهاي اصلاحات در پنج- شش سال گذشته ،وضعيت كنوني آن را رسيدن به بن بست دانست و در ريشه يابي آن گفت :« گفتمان نظري اصلاحات در دمو كراسي ليبرال بود و نظريه استراتژيك آن در تئوري اصلاحات به طور كلي روند اصلاحات درون حاكميتي خودش را هم از مردم دور كرد وهم از نيروهاي سياسي خارج از حاكميت . چرا كه نزديك شدن به مردم را نوعي راديكاليزم مي‌ديد و با خودي – غير خودي هم خودش را در سه كنج قرار داد » وي راهكار جبران اين نقيصه را هم در شكل گيري نهاد هاي صنفي و سياسي و هم در ايجاد يك جبهه دفاع از استقلال و آزادي دانست و گفت :«البته اين الان شدني نيست و بايد فرهنگ سازي شود تا به تدريج به همسويي سياسي برسيم و احياناًهمكاري‌هاي وسيع تر .

وي در پاسخ به سوالي پيرامون وابستگي انقلاب ايران به جريانات خارجي گفت :«تئوري توطئه فقط براي زمان انفعال است و ترجيحاً بگذاريم براي هفتاد سالگي به بعد كه كاري از دستمان بر نمي آيد .»

وي با بيان اينكه تشابه دليل بر وابستگي نيست گفت: «انقلاب ايران امري كلاً درون جوش بود و طبيعي است وقتي يك انقلاب خود را به شرايط جهاني تحميل كند . قدرت هاي بزرگ جهان هم مي‌آيند تا با آن تنظيم رابطه كنند . براي همين كنفرانس گوادلوپ را گذاشتند كه به چه جناح‌هايي نزديك شويم و از چه جناح‌هايي دور شويم . ابتدا فكر مي‌كردند مي‌توانند جرايانات سنتي ايران را در برابر بلوك شرق بگذارند . بعد از ماجراي گروگانگيري اساساً جريان بر عكس شد . خود جريان سنتي تبديل به بنيادگرا شد و خطرناك براي آنها. آن هم ايراني‌ها را غير قابل پيش بيني مي‌دانستند. حالا فكر مي‌كنند با اصلاحاتي كه در ايران صورت مي گيرد، قدرت سياسي پيش بيني پذير باشد و مي‌توانند وارد رقابت اقتصادي بازار ايران شوند.آن‌ها هميشه مي‌خواهند با جريان برنده باشند .»

عليجاني ضمن اشاره به ساده سازي ذهني موجود در اول انقلاب كه توي ذهن مي‌گويد از اين ستون تا آن ستون فرج است ،خواستار پرهيز از چنين ساده سازي‌هايي در حال حاضر شد و خاطرات شخصيت‌هاي دخيل در انقلاب را منبع خوبي براي مطالعه در اين زمينه دانست .

وي در پاسخ به سوالي پيرامون برنامه ملي مذهبي ها گفت:«ما خودمان را نيروي درجه اول كشور نمي‌دانيم . حداكثر مي توانيم نقد كنيم .معتقديم كه در دراز مدت بايد كار فكري شود .»

وي با اشاره به جنبش دانشجويي گفت :«جنبش دانشجويي نبايد دچار توهم شود و فكر كند در مرحله تعيين كنندگي قرار دارد و گر نه زود دلسرد مي‌شود . جنبش دانشجويي تاثير گذار و بازدارنده است نه تعيين كننده وپيش برنده .»

وي در ادامه پرسش و پاسخ ايمان را امري قلبي دانست و گفت ذات انسان زور پذير نيست نمي‌شود به زور كسي را به كاري وا داشت . لا اكراه في الدين معنايش همين است. بايد از راه دلها وارد شد عليجاني در پاسخ به سوالي درباره تبديل شدن نهضت ها به نهاد گفت :«يك معناي اين جمله آن چيزي است كه شريعتي تعبير مي‌كرد . يعني نهضت داراي تحرك و پويش است اما نهاد ايستا و بي‌تحرك است . اين يك معناي منفي است بنا بر اين بايد هميشه دنبال انقلاب بود اما اگر معناي نهاد را همان نهادينه شدن بدانيم بايد گفت يك شرط اساسي دارد و‌ان هم آزادي نقد قدرت است . به زبان صدر اسلام مي‌شود همان امر به معروف و نهي از منكر كه حالا اينقدر سطحش پايين آمده است و و به لباس و مو تنزل كرده است و گر نه حسين قيام خود را امر به معروف و نهي از منكر مي‌داند نهادينه شدن يك انقلاب هم زمان مي‌برد. مثلاً انقلاب فرانسه 11 سال طول كشيدتا نهادينه شد يك شرط ديگر هم دارد و آن سيال بودن قدرت است يعني سياست مداران خود را ميزبان مردم ندانند .»وي در ادامه افزود :«من بين كار فرهنگي و سياسي تفكيك قائل نيستم و هر دو بايد همزمان پيش بروند و امروز بايد از كارهاي خرد به كارهاي كلان رو آورد . بايد بستر سازي مدني كرد .هر فعاليت كوچكي در حوزه فرهنگ چه در دانشگاه‌ها و چه اگر ضرب در حجم كار در كل كشور شود عظمت كار را نشان مي‌دهد.» وي در مورد جامعه ايران گفت :« آينده جامعه ايران متكثر خواهد بود و اگر به اين نكته توجه نشود خروجي‌هاي اشتباهي در استراتژي ها خواهيم داشت . در حال حاضر معده فرهنگي جامعه ايران بيمار است و دوره مناسبي براي تست كردن خوراك‌هايي كه معده مي‌پذيرد نيست. وقتي اوضاع مزاجي سالم نباشد هر چه بخورد بالا مي‌آورد. طيف وسيعي از نسل جوان ما در حال بالا آوردن است. نمي‌توان در چنين شرايطي قضاوت كرد چه غذايي با معده سازگاري دارد چون همه چيز را پس مي‌زند . البته اين نقطه ضعف آن است .

با اين حال فكر ميكنم نيروهاي روشنفكري و روشنفكري مذهبي از جمله ملي- مذهبي‌ها به علت ساختمان و سرشت جامعه مذهبي ايران، به لحاظ تعداد بيشتر باشند. چيزي شبيه مشروطيت از طيف هاي متفاوت و نه به صورت بلا منازع مانند نهضت ملي شدن صنعت نفت و با انقلاب ايران .»

  
نویسنده : ممد2 ; ساعت ٧:٠٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ اسفند ،۱۳۸۱

توجه............

دين، حكومت خاص و يا سيستم اقتصادي و سياسي خاصي را به بشر نمي‌آموزد و اين امور مربوط به خود بشر است


به گزارش ايسنا، مهندس عزت‌الله سحابي كه يكشنبه‌شب در حسينيه‌ي ارشاد سخن مي‌گفت، افزود: تحول احكام براساس شرايط زمان و مكان در مكتب شيعه پذيرفته شده است وليكن ما از اصلاح انديشه‌ي ديني، چيزي فراتر مي‌خواهيم.
وي خاطرنشان كرد: براي اصلاح انديشه‌ي ديني بايد انتظار خود را از دين مشخص كنيم، آيا دين ضامن بسط عدالت و آزادي در جامعه است؟ و آيا دين، حكومت معين، اقتصاد و شيوه‌ي زندگي خاصي را به بشر توصيه و يا چيزي فراتر از آن‌ها را مطرح مي‌كند.
سحابي ابراز عقيده كرد: تجربه‌ اثبات كرده است كه دين، حكومت خاص و يا سيستم اقتصادي و سياسي خاصي را به بشر نمي‌آموزد و اين امور مربوط به خود بشر است.
وي درباره‌ي انتظار بشر از دين تصريح كرد: دين اموري را به بشر مي‌آموزد كه خود نمي‌تواند به آنها دست پيدا كند.
سحابي ادامه داد: امروز مردم چيزهاي اضافي را كه بر دين زده شده است، قبول ندارند؛ آن‌ها از دين برنگشته‌اند، بلكه از پيرايه‌هايي كه ما به دين چسبانده‌ايم برگشته‌اند.
مديرمسوول مجله‌ي توقيف شده‌ي ايران فردا تاكيد كرد: امروز بايد نسبت به برداشت‌هايي كه از لفظ دين داشته‌ايم، پالايش انجام دهيم تا از اين طريق به حقيقت دين ناب نزديك‌تر شويم.
وي هم‌چنين تبليغ بد دين را علت گريز جوانان از آن ناميد.
سحابي با بيان اين‌ نكته كه قرآن انديشه را تابع عمل انسان مي‌داند، گفت: اگر جامعه به دنبال دنيا، مصرف، رقابت‌هاي پرارزش دنيايي باشد، به طور طبيعي آن جامعه به ماديت اخلاقي دچار مي‌شود.
سحابي در پايان تاكيد كرد: اگر دين به صورت رسمي و مستقيم تبليغ نشود و اين تبليغ به صورت جامعه‌گرايي صورت بگيرد و انسان‌ها براي منافع جامعه نسبت به منافع خود اولويت قائل شوند، تا حد زيادي مشكل دين‌گريزي در نسل جوان حل خواهد شد.
هم‌چنين علي طهماسبي پژوهشگر مسائل ديني در اين مراسم گفت: دين فطري است و مردم به طور جمعي از فطرتشان فرار نمي‌كنند مگر اين‌كه ضابطه‌اي به‌وجود آمده باشد.
وي بيان كرد: وقتي زبان مبهم باشد حتي واقعيات جامعه نيز دچار ابهام خواهد شد. لذا ما امروز بيش از هر زماني به شفافيت نياز داريم تا واقعيت را به خوبي بشناسيم.
هم‌چنين دكتر قياسي پور استاد دانشگاه نيز در مراسم يكشنبه شب حسنيه ارشاد گفت: كار انديشه، صيادي است ولي همين انديشه‌ي صياد در بعضي از زمان‌ها از اين خصلت خود دور مي‌شود لذا ما براي بازگرداندن انديشه به خصلت اصلي خود، بايد گرد و خاك و غبارها را از روي انديشه بزداييم. البته وقت براي اين كار بسيار كوتاه است.
وي افزود: انديشه غير از اين‌كه صياد است، اوج‌گير و عقاب‌روش و شاهين منش است و صيد خود را در آرمان جست‌وجو مي‌كند.

  
نویسنده : ممد2 ; ساعت ٦:٥٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ اسفند ،۱۳۸۱

انتخاب ................

بازم رای
بازم انتخابات
بازم مردم
بازم گزينش
اين گزينش چقدر سخته
چقدر!!!!!!!!
آه
يه بار ديگه بايد برم سر صندوق
صندوقه انتخاب
صندوقه آينده
صندوقه ............
آيا اين صندوق ..............
من که فکر نکنم!!!!!
به اميد ايرانی آزاد
و به دور از تنش
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
کوچیکه همتون (ممد ۲)
ياحق
  
نویسنده : ممد2 ; ساعت ٦:٢٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ اسفند ،۱۳۸۱

بادبادک .........

آرزوهامان
بر بال بادبادکی
گم شد ...
بچه که بوديم
توان گشتنمون نبود
بزرگ که می شويم
آرزوی يافتن


بر بامهای اين شهر
چقدر آرزو خفته است!   
نویسنده : ممد2 ; ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ اسفند ،۱۳۸۱

از زخم تا حروف ..............

مجروحم می کنند:
خرد
ريز
ساعات مرده
خرد
ريز لبخند
رفيق مرده دوران کودکی ...
و آن گاه
تعليق
خون و حروف
آغاز می شود
آه
نمی دانم کجای صدايم زخمی است
که اين چنين کلمات به چرک می نشينند!   
نویسنده : ممد2 ; ساعت ۱:۱٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ اسفند ،۱۳۸۱

فرهنگ ......................

فرهنگ؟
چه کلمه ای هست!!!!!!
چه ..........................
به نظر شما فرهنگ يعنی چی؟
فرهنگ يعنی:
آينده ی مملکت
گذشته ی مملکت
آبروی ملت
شرف ملت
شعور ملت
پس چرا بعضی ها بی فرهنگن؟
بهتون ميگم!
چون بی شعورن
و .....................
شايدم تقصيره خودشون نباشه!؟
پس تقصيره کيه؟!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پـــــــــــــــــــــــــيروز باشيد   
نویسنده : ممد2 ; ساعت ٦:٠۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ اسفند ،۱۳۸۱

شکر شکستن .......

کاسه ی چينی را
که برداشت
گفتم نشکنی
افتاد و شکست
گفتم به جهنم
دل من که نبود!   
نویسنده : ممد2 ; ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ اسفند ،۱۳۸۱

غم نان ...........

در پناه سايه يی
دو استکان کمر باريک
دو حبه قند
زيستن را
بهانه يی ست
((غم نان
اگر بگذارد))   
نویسنده : ممد2 ; ساعت ٢:۳٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ اسفند ،۱۳۸۱